العلامة المجلسي

1276

حياة القلوب ( فارسي )

گفتند : مىترسيم كه اين سگ به فرياد خود ما را رسوا كند ، پس سنگ بر آن مىزدند كه برگردد وبر نمىگشت تا آنكه به قدرت الهى به سخن آمد وگفت : بگذاريد مرا كه شما را از دشمن شما حراست كنم ، پس آن راعى ايشان را به كوهى بالا برد ودر غارى كه در آن كوه بود پنهان شدند ، آن غار را « وصيد » مىگفتند ، در پيش آن غار چشمه‌هاى آب ودرختان ميوه‌دار بود پس از آن ميوه‌ها وآب تناول كردند ، وچون شب در آمد در آن غار خوابيدند پس حق تعالى وحى نمود به ملك الموت كه قبض روح ايشان بكند وبه هر شخصي دو ملك موكّل گردانيد كه ايشان را از پهلو به پهلو بگردانند - به روايتي سالى يك مرتبه وبه روايت ديگر سالى دو مرتبه « 1 » - ووحى نمود بسوى خزينه داران آفتاب چنان كنند كه از وقت طلوع آفتاب تا غروب آن شعاع آفتاب بر ايشان نتابد . پس چون دقيانوس از عيدگاه خود برگشت از أحوال آن جوانان سؤال كرد ، گفتند : ايشان گريخته‌اند ؛ با هشتاد هزار نفر سوار شد واز پى ايشان آمد تا در غار ، چون ديد كه ايشان با آن حال ژوليده وپاى رنج‌ديده در خوابند گفت : اگر من مىخواستم كه ايشان را عقاب كنم زيادة از آنچه خود با خود كرده‌اند نمىتوانستم كرد ، پس بنّايان را طلبيد ودر غار را به آهك وسنگ برآورد وبه أصحاب خود گفت : بگوئيد به ايشان كه بگويند به خداى ايشان كه در آسمان است ايشان را نجات دهد واز اين غار بيرون آورد . پس سيصد ونه سال در آنجا ماندند ، چون حق تعالى خواست كه ايشان را زنده گرداند امر فرمود إسرافيل را كه روح در ايشان دميد وبيدار شدند ، چون آفتاب طالع شد گفتند : امشب از عبادت پروردگار خود غافل شديم ، چون بيرون آمدند ديدند كه چشمه‌هاى آب خشكيده است ودرختان خشك شده‌اند پس يكى از ايشان گفت : أمور ما بسيار عجيب است چگونه چشمه‌هاى آب با آن وفور ودرختان با آن كثرت در يك شب خشكيدند ؟ ! پس گرسنه شدند وگفتند : يكى از خود را بفرستيم به شهر كه طعام نيكوئى براي ما بياورد وچنان نكند كه كسى بر أحوال ما مطّلع شود ، پس تمليخا گفت : من مىروم ، وجامه‌هاى

--> ( 1 ) . اين دو روايت در عرائس المجالس ذكر شده‌اند .