العلامة المجلسي
1275
حياة القلوب ( فارسي )
است آن را به كوهها كه نگردد ومردم را غرق نكند ؟ ! وبسيار فكر كردم در خود كه كي مرا آفريده در شكم مادر ومرا غذا داد وتربيت نمود ؟ ! پس بايد كه همهء اينها را آفريننده وتدبيركننده بوده باشد بغير دقيانوس ، ونيست أو مگر پادشاه پادشاهان وجبار زمين وآسمان . پس آن جوانان ديگر بر پاى تمليخا افتادند وبوسيدند وگفتند : به سبب تو خدا ما را هدايت نمود از گمراهى ، پس بگو كه ما را چه بايد كرد ؟ پس برجست تمليخا وخرماى يكى از باغهاى خود را به سه هزار درهم فروخت ودر ميان آستين خود بست وبر اسبان خود سوار شدند واز شهر بيرون رفتند ، چون سه ميل راه رفتند تمليخا به ايشان گفت كه : اى برادران ! وقت آن است كه فقر ومشقّت را براي آخرت اختيار نمائيد واز پادشاهى دنيا بگذريد ، پس از اسبها فرود آئيد وبه پاهاى خود راه رويد شايد خدا از براي شما از اين بليّه كه مبتلا شدهايد نجاتي واز اين شدت فرجى كرامت فرمايد ، پس فرود آمدند از اسبان وهفت فرسخ پياده رفتند واز پاهاى نازك ايشان خون روان شد ، پس شبانى از برابر ايشان پيدا شد گفتند : اى راعى ! آيا شربتى از شير يا آب به ما مىدهى ؟ راعى گفت : آنچه خواهيد نزد من هست ، ولى من روهاى شما را روهاى پادشاهان مىبينم وگمان مىبرم كه گريختهايد از پادشاه . گفتند : اى راعى ! حلال نيست ما را دروغ گفتن ، آيا راستگوئى ما را از دست تو نجات خواهد داد ؟ پس قصهء خود را به أو نقل كردند ، چون راعى قصهء ايشان را شنيد بر پاهاى ايشان افتاد وبوسيد وگفت : در دل من نيز افتاده است آنچه در دل شما افتاده است وليكن مرا مهلت دهيد تا گوسفندان خود را به صاحبانش پس دهم وبه شما ملحق شوم ، پس ايشان توقف نمودند تا گوسفندان را به صاحبانش پس داد وبه سرعت مراجعت نمود وسگش از پى أو مىدويد وبه ايشان ملحق شد . پس يهودي برجست وگفت : يا علي ! نام آن سگ چه بود وچه رنگ داشت ؟ فرمود : رنگش سياه وسفيد بود ونامش « قطمير » بود ، چون آن جوانان سگ را ديدند