العلامة المجلسي
1205
حياة القلوب ( فارسي )
مسلط خواهى شد ومردان ايشان را خواهى كشت وچنين وچنان خواهى كرد . چون بخت نصر اين سخن را شنيد به آن حال نخوتى در أو بهم رسيد ! ارميا عليه السّلام فرمود : نامهء امانى براي من بنويس . پس نامهء أمان را نوشت وبه آن حضرت داد ، ومىرفت به كوهها وهيزم جمع مىكرد ومىآورد ومىفروخت در شهر ومعاش مىكرد ؛ پس مردم را به جنگ بني إسرائيل دعوت كرد ومسكن بني إسرائيل بيت المقدس بود ، وچون جمعى به أو اتفاق كردند با لشكر خود متوجه بيت المقدس شد ومردم بسيار از أطراف ونواحي گرد أو جمع شدند . چون خبر به ارميا عليه السّلام رسيد كه أو متوجه بيت المقدس شده بر سر راه أو آمد واز بسيارى لشكر أو نتوانست خود را به أو برساند ، پس نامه را بر سر چوبى كرد وبلند نمود ، بخت نصر گفت : تو كيستى ؟ فرمود : من ارمياى پيغمبرم كه تو را بشارت دادم كه بر بني إسرائيل مسلط خواهى شد ، واين نامهء امانى است كه براي من نوشتى . گفت : تو را أمان دادم امّا أمان أهل بيت تو موقوف است بر اينكه تيرى مىاندازم از اينجا بسوى بيت المقدس ، اگر تير من به بيت المقدس برسد با وجود اين راه دور پس ايشان را أمان نمىدهم ، واگر نرسد أمان مىدهم ؛ وچون تير انداخت باد تيرش را برد تا بند شد در بيت المقدس ! گفت : ايشان را أمان نمىدهم . پس چون بيت المقدس را فتح كرد وداخل شد كوهى از خاك در ميان شهر ديد ودر ميان آن كوه خونى ديد كه مىجوشد وهر چند خاك بر آن مىريزند باز مىجوشد واز خاك بيرون مىآيد ! پرسيد : اين چه خون است ؟ گفتند : خون پيغمبرى است از پيغمبران خدا كه پادشاهان بني إسرائيل أو را كشتند واز روزى كه شهيد شده است تا امروز اين خون مىجوشد وهر چند خاك بر آن مىريزند از خاك بيرون مىآيد ، وآن خون حضرت يحيى بن زكريا عليه السّلام است ودر زمان أو پادشاه جبارى بود كه زنا مىكرد با زنان بني إسرائيل ، هرگاه به حضرت يحيى عليه السّلام مىگذشت آن حضرت به أو مىفرمود : از خدا بترس اى پادشاه كه حلال نيست بر تو اين كار كه مىكنى ،