العلامة المجلسي
1206
حياة القلوب ( فارسي )
پس يكى از آن زنان كه با آنها زنا مىكرد در وقتي كه آن ملعون مست بود به أو گفت : اى پادشاه ! يحيى را بكش ، پس آن ملعون امر كرد كه بروند وسر يحيى عليه السّلام را بياورند ، چون آن حضرت را شهيد كردند وسر مباركش را در طشتى گذاشتند وبه نزد آن ملعون آوردند آن سر مطهر با أو سخن مىگفت ومىفرمود : از خدا بترس كه حلال نيست آنچه تو مىكنى ، پس خون جوشيد واز طشت بيرون آمد وبر زمين ريخت ومىجوشيد وساكن نمىشد تا وقتي كه بخت نصر داخل بيت المقدس شد ؛ وميان شهادت آن حضرت وخروج بخت نصر صد سال فاصله بود ، پس بخت نصر داخل هر شهر از شهرهاى بني إسرائيل كه مىشد مردان وزنان وأطفال وحيوانات ايشان را مىكشت وباز آن خون مىجوشيد تا آنكه همه را فانى كرد ، پس پرسيد : آيا احدى از بني إسرائيل در اين بلاد مانده است ؟ گفتند : پيرزالى از ايشان در فلان موضع هست . پس آن زن را طلبيد وچون سرش را در ميان آن خون بريد خون از جوشيدن ساكن شد ، واين زن آخر آنها بود كه از بني إسرائيل كشت ، پس رفت بسوى بابل ودر آنجا شهري بنا كرد ودر آن شهر أقامت نمود وچاهى كند ودانيال را با شير مادهاى در آن چاه افكند ، پس آن شير گل آن چاه را مىخورد ودانيال شير آن را مىخورد تا آنكه مدتي بر اين حال ماند ، پس خدا وحى فرمود بسوى پيغمبرى كه در بيت المقدس بود كه : اين خوردنى وآشاميدنى را براي دانيال ببر وسلام مرا به أو برسان . آن پيغمبر گفت : پروردگارا ! در كجا است دانيال ؟ وحى به أو رسيد كه : دانيال در چاهى است در فلان موضع از بابل . پس پيغمبر بر سر آن چاه رفت وگفت : اى دانيال ! فرمود : لبيك ، صداى غريبى مىشنوم ! گفت : پروردگارت تو را سلام مىرساند واين خوردنى وآشاميدنى را براي تو فرستاده است ؛ وآنها را به چاه فرو فرستاد . پس آن حضرت گفت : « الحمد للّه الّذي لا ينسى من ذكره ، الحمد للّه الّذي لا يخيب من دعاه ، الحمد للّه الّذي من توكّل عليه كفاه ، الحمد للّه الّذي من وثق به لم يكله إلى غيره ،