العلامة المجلسي

839

حياة القلوب ( فارسي )

مىفرمايد : برگرديد بسوى پادشاه وبگوئيد كه : منم خداوندى كه بجز من خداوندى نيست ، منم پروردگار بني إسرائيل كه ايشان را آفريده‌ام وايشان را روزى مىدهم ومىميرانم وزنده مىگردانم ونفع وضرر به دست من است وتو شفاى پسر خود را از غير من طلب مىكنى ؟ ! پس چون برگشتند بسوى پادشاه وقصه را به أو نقل كردند ، پادشاه در خشم شد وگفت : أو را كه ديديد بايست أو را بگيريد وببنديد واز براي من بياوريد كه أو دشمن من است . گفتند : چون أو را ديديم ترسى از أو در دل ما افتاد كه نتوانستيم أو را گرفت ، پس پادشاه پنجاه نفر از اقويا وشجاعان لشكر خود را طلبيد وگفت : برويد ودر أول اظهار كنيد كه ما به تو ايمان آورديم تا به نزديك شما بيايد وبعد از آن بگيريد أو را وبه نزد من بياوريد . پس آن پنجاه نفر به آن كوه بالا رفتند وبه أطراف كوه متفرق شده به آواز بلند أو را ندا مىكردند كه : اى پيغمبر خدا ! ظاهر شو از براي ما كه به تو ايمان آورده‌ايم . در آن وقت حضرت الياس در بيابان بود ، چون صداى ايشان را شنيد به طمع افتاد كه شايد ايمان بياورند وگفت : خداوندا ! اگر ايشان صادقند در آنچه مىگويند مرا رخصت فرما كه به نزد ايشان بروم ، واگر دروغ مىگويند كفايت شرّ ايشان از من بكن وآتشى بفرست كه ايشان را بسوزاند . هنوز دعاى حضرت الياس تمام نشده بود كه آتشى بر ايشان نازل شد وهمه سوختند . چون خبر ايشان به پادشاه رسيد خشم أو زيادة شد وكاتب زن خود را كه مؤمن بود طلبيد ، با أو جمعى را همراه كرد وبه أو گفت كه : الحال وقت آن شده است كه ما به الياس ايمان بياوريم وتوبه كنيم ، تو برو والياس را بياور كه ما را امر ونهى كند به آنچه موجب رضاى پروردگار ما است . وامر كرد قومش را كه ترك بت‌پرستى كردند . چون آن كاتب وآن جماعت كه با أو بودند بالا رفتند بر آن كوه كه حضرت الياس در آنجا ساكن بود ، كاتب ، الياس عليه السّلام را ندا كرد ، الياس صداى أو را شناخت ، حق تعالى به أو وحى فرستاد كه : برو به