العلامة المجلسي

840

حياة القلوب ( فارسي )

نزد برادر شايستهء خود وبر أو سلام كن وبا أو مصافحه كن . چون الياس به نزد آن كاتب مؤمن آمد قصهء پادشاه را به أو نقل كرد وگفت : مىترسم كه اگر بروم وتو را نبرم مرا بكشد . پس حق تعالى وحى نمود به حضرت الياس كه : آنچه آن پادشاه به تو پيغام كرده است همه حيله ومكر است ومىخواهد كه بر تو دست بيابد وتو را بكشد ، آن مؤمن را بگو كه از أو نترسد كه من پسر أو را مىميرانم كه أو مشغول به تعزيهء أو شود وضرر به آن مؤمن نرساند . پس چون كاتب با آن جماعت به نزد پادشاه برگشتند درد فرزندش عظيم شده بود ومرگ گلوى أو را گرفته بود ، به ايشان نپرداخت والياس به سلامت به جاى خود برگشت تا بعد از مدتي كه جزع پادشاه بر مردن فرزندش تسكين يافت از آن كاتب سؤال كرد ، أو گفت : من الياس را نيافتم . پس الياس از كوه فرود آمد ويك سال نزد مادر يونس بن متّى عليه السّلام پنهان شد ويونس متولد شده بود ، پس باز به كوه برگشت ودر جاى خود قرار گرفت ، اندك زماني كه از برگشتن الياس عليه السّلام گذشت ، يونس عليه السّلام را مادرش از شير گرفت وفوت شد . پس مصيبت آن زن عظيم شد ودر طلب حضرت الياس به كوه بالا رفت وگرديد تا الياس عليه السّلام را يافت ، قصهء پسر خود را به أو نقل كرد گفت : خدا مرا الهام كرد كه بيايم وتو را در درگاه أو شفيع گردانم كه پسر مرا زنده كند وأو را به همان حال گذاشته‌ام وبه نزد تو آمده‌ام وأو را دفن نكرده‌ام ومردن أو را مخفى داشتم . الياس پرسيد : چند روز است كه پسر تو مرده است ؟ گفت : هفت روز . پس حضرت الياس هفت روز ديگر آمد تا به خانهء يونس رسيد ودست به دعا برداشت ومبالغه نمود در دعا تا حق تعالى به قدرت كاملهء خود يونس را زنده كرد والياس به جاى خود برگشت . وچون يونس چهل سال از عمرش گذشت بر قوم خود مبعوث گرديد ، چون الياس عليه السّلام