العلامة المجلسي

1111

حياة القلوب ( فارسي )

پس يك سال با آن دو پيغمبر سابق در بتخانه‌اى ماندند وعبادت خدا در آن موضع كردند ، چون به آن دو رسول رسيد گفت : به اين نحو مىخواهيد جمعى را از ديني به ديني بگردانيد به خشونت ودرشتى ؟ ! چرا رفق ومدارا نكرديد ؟ پس به ايشان گفت كه : شما اقرار مكنيد كه مرا مىشناسيد . پس أو را به مجلس پادشاه بردند ، پادشاه به أو گفت : شنيده‌ام كه خداى مرا مىپرستيدى ، پس تو برادر منى در دين ورعايت تو بر من لازم است ، از من بطلب هر حاجت كه دارى . گفت : اى پادشاه ! مرا حاجتي نيست وليكن دو شخص را در بتخانه ديدم ، اينها كيستند ؟ پادشاه گفت : اينها دو مردند آمده بودند كه دين مرا باطل گردانند ومرا دعوت مىكردند بسوى عبادت خداى آسمانى . گفت : اى پادشاه ! خوب است كه با ايشان مباحثهء نيكوئى بكنيم ، اگر حق با ايشان باشد ما متابعت ايشان بكنيم ، اگر حق با ما باشد آنها نيز به دين ما درآيند وآنچه از براي ماست از براي ايشان باشد وآنچه بر ماست بر ايشان باشد . پس پادشاه فرستاده ايشان را طلبيد ، پس مصاحب ايشان به ايشان گفت : براي چه آمده‌ايد شما به اين شهر ؟ گفتند : آمده‌ايم كه پادشاه را بخوانيم به عبادت خداوندى كه آسمانها وزمين را آفريده است وخلق مىكند در رحمها آنچه مىخواهد وصورت مىبخشد به هر نحو كه مىخواهد ودرختها را أو رويانيده است وميوه‌ها را أو آفريده است وباران را أو مىفرستد از آسمان . پس به ايشان گفت : آن خدا كه شما ما را به عبادت أو مىخوانيد اگر كورى را حاضر گردانيم قادر هست كه أو را بينا كند ؟ گفتند : اگر ما دعا كنيم كه بكند ، اگر خواهد مىكند . گفت : اى پادشاه ! بگو نابينائى را بياورند كه هرگز چيزى نديده باشد . چون أو را حاضر كردند ، به آن دو رسول گفت كه : بخوانيد خداى خود را تا چشم اين