العلامة المجلسي
838
حياة القلوب ( فارسي )
نبود وهفت پادشاه از پادشاهان بني إسرائيل آن زن را نكاح كرده بودند ونود فرزند بهم رسانيده بود بغير از فرزند فرزند . وپادشاه همسايهء صالحي داشت از بني إسرائيل ، آن مرد باغي داشت در پهلوى قصر پادشاه كه معيشت آن مرد منحصر بود در حاصل آن باغ ، وپادشاه آن مرد را گرامى مىداشت . پس در يك مرتبه كه پادشاه به سفري رفت ، آن زن فرصت غنيمت شمرد ، آن بندهء صالح را كشت وباغ أو را از أهل وفرزندان أو غصب كرد ، به اين سبب حق تعالى بر ايشان غضب فرمود . چون شوهرش آمد خبر را به أو نقل كرد ، پادشاه گفت : خوب نكردى . پس حق تعالى حضرت الياس عليه السّلام را بر ايشان مبعوث گردانيد كه ايشان را به عبادت الهى دعوت نمايد ، پس ايشان تكذيب أو كردند وأو را دور كردند واهانت به أو رسانيدند وبه كشتن أو را ترسانيدند ، الياس صبر نمود بر اذيت ايشان وباز ايشان را بسوى خدا دعوت نمود ، هر چند بيشتر ايشان را دعوت ونصيحت فرمود طغيان وفساد ايشان زيادة شد ، پس حق تعالى سوگند به ذات مقدس خود ياد كرد كه اگر توبه نكنند پادشاه وزن زانيهء أو را هلاك كند . الياس عليه السّلام اين رسالت را به ايشان رسانيد ، پس غضب ايشان بر الياس زيادة شد وقصد كشتن وتعذيب أو را كردند ، پس از ايشان گريخت وبه صعبترين كوهها پناه برد ودر آنجا هفت سال ماند كه از گياه زمين وميوهء درخت تعيّش مىكرد ، حق تعالى مكان أو را از ايشان مخفى كرده بود ، پس پسر پادشاه بيمار شد ومرض صعبى أو را عارض شد كه از أو نااميد شدند وعزيزترين فرزند آن پادشاه بود نزد أو ، پس رفتند به نزد عبادت كنندگان بت كه ايشان نزد بت شفاعت كنند كه فرزند پادشاه را شفا بدهد ، فايده نبخشيد . پس فرستادند جمعى را به زير كوهى كه گمان داشتند كه الياس عليه السّلام در آنجاست وفرياد واستغاثه كردند به آن حضرت كه به زير آيد واز براي پسر پادشاه دعا كند . پس حضرت الياس از كوه پائين آمد وگفت : حق تعالى مرا فرستاده است بسوى شما وبسوى پادشاه وساير أهل شهر ، پس بشنويد رسالت پروردگار خود را ، حق تعالى