العلامة المجلسي
1051
حياة القلوب ( فارسي )
مىنمائى به من بنمائى . آن ملعون قبول كرد وبه روز ديگر وعده كرد ، چون صبح روز ديگر شد حضرت يحيى در خانه نشست ومنتظر أو بود ، ناگاه ديد كه صورتي در برابرش ظاهر شد رويش مانند روى ميمون وبدنش مثل بدن خوك بود ، وطول چشمهايش در طول رويش وهمچنين دهانش در طول رويش ، وذقن نداشت وريش نداشت وچهار دست داشت : دو دست در سينه ودو دست در دوش أو رسته ، وپى پايش در پيش رويش بود وانگشتان پايش در عقب ، قبائى پوشيده وكمربندى بر روى آن بسته وبر آن كمربند رشتهها به ألوان مختلف آويخته است بعضي سرخ وبعضي سبز وبه هر رنگى رشتهاى در آن ميان هست ، وزنگ بزرگى در دست دارد ، وخودى بر سر نهاده وبر آن خود قلّابى آويخته ! چون حضرت أو را به اين هيئت مشاهده فرمود پرسيد : اين كمربند چيست كه در ميان دارى ؟ گفت : اين گبرى ومجوسيت است كه من پيدا كردهام وبراي مردم زينت دادهام ! فرمود : اين رشتههاى ألوان چيست ؟ گفت : اين أصناف زنان است كه مردم را به ألوان مختلفه ورنگآميزيهاى خود مىربايند ! فرمود : اين زنگ چيست كه در دست دارى ؟ گفت : اين مجموعهاى است كه همهء لذتها در اينجا است از طنبور وبربط وطبل وناى وصرنا « 1 » وغير اينها ، وچون جمعى به شراب خوردن مشغول شدند ولذتى نمىيابند از آن من اين جرس را به حركت در مىآورم تا مشغول خوانندگى وساز مىشوند ، چون صداى آن را شنيدند از طرب وشوق از جا بدر مىآيند ، يكى رقص مىكند وديگرى با انگشتان صدا مىكند وديگرى جامه بر تن مىدرد ! پس حضرت فرمود : چه چيز بيشتر موجب سرور وروشنى چشم تو مىگردد ؟
--> ( 1 ) . صرنا معرّب سرنا است . ( فرهنگ عميد 2 / 1620 ) .