العلامة المجلسي

977

حياة القلوب ( فارسي )

را برداشته بود وپدر ومادر وعمو وخالوى آن ما هي را نيز مىشناختم ، امّا امر الهى چنين بود ، وآن شيطان به من گفت : براي من بنويس چنانچه براي سليمان مىنوشتى ، من گفتم : قلم من به جور وظلم جارى نمىشود ، گفت : پس بنشين وچيزى منويس ، من مىنشستم به ضرورت وچيزى براي أو نمىنوشتم ، وليكن مرا خبر ده اى سليمان كه چرا هدهد را دوست مىدارى وحال آنكه از همهء مرغان خسيس‌تر وبد بوتر است ؟ حضرت سليمان فرمود : براي آن دوست مىدارم آن را كه آب را در زير سنگ سخت مىبيند . آصف گفت : چرا آب را در زير سنگ مىبيند ودام را در زير يك مشت خاك نمىبيند تا به دام مىافتد ؟ حضرت سليمان فرمود : چون امرى مقدّر شد ديده كور مىشود « 1 » . تا اينجا روايت علي بن إبراهيم رحمة اللّه عليه بود ، وعامه نيز نزديك به اين روايت كرده‌اند كه : حضرت سليمان عليه السّلام خبر به أو رسيد كه شهري در ميان دريا هست ، پس بر بساط خود نشست با لشكر خود وباد آن را برد به آن شهر وآن شهر را فتح كرد وپادشاه آن شهر را كشت ، وآن پادشاه دخترى داشت كه أو را « جراده » مىگفتند ودر نهايت حسن وجمال بود ، پس آن دختر را براي خود گرفت ومسلمان كرد أو را وبا أو مقاربت نمود وأو را بسيار دوست مىداشت . چون جراده بر مفارقت پدر خود بسيار مىگريست ، حضرت سليمان شياطين را امر فرمود كه صورتي شبيه پدر أو ساختند ، وآن دختر جامه‌اى مثل جامهء پدر خود ساخت وبر آن صورت پوشانيد ، هر صبح وشام با كنيزان خود به نزد آن صورت مىرفتند وآن را سجده مىكردند ، پس آصف خبر داد حضرت سليمان را به اين واقعه وسليمان عليه السّلام آن صورت را شكست وآن زن را عقوبت نمود وخود به خلوت رفت وبر روى خاكستر نشست وتضرع وتوبه واستغفار مىنمود ، كنيزى داشت أو را « أمينه » مىگفتند وهرگاه به

--> ( 1 ) . تفسير قمى 2 / 234 .