العلامة المجلسي

799

حياة القلوب ( فارسي )

گفت : من ملك موتم . موسى عليه السّلام گفت : براي چه آمده‌اى ؟ گفت : آمده‌ام كه قبض روح تو بكنم . موسى عليه السّلام گفت : از كجا قبض روح من مىكنى ؟ گفت : از دهان تو . موسى عليه السّلام گفت : چگونه از دهان من قبض روح مىكنى وحال آنكه به اين دهان با پروردگار خود سخن گفته‌ام ؟ گفت : پس از دستهاى تو قبض روح تو مىكنم . موسى عليه السّلام گفت : چگونه از دستهاى من قبض روح من مىكنى وبه اين دستها تورات را برداشته‌ام ؟ گفت : پس از پاهاى تو . موسى عليه السّلام گفت : به اين پاها به كوه طور رفته‌ام وبا خدا مناجاة كرده‌ام . گفت : پس از ديده‌هاى تو . موسى عليه السّلام گفت : به اين ديده‌ها پيوسته با اميد بسوى رحمت پروردگار خود نظر كرده‌ام . گفت : پس از گوشهاى تو . موسى عليه السّلام گفت : به اين گوشها كلام پروردگار خود را شنيده‌ام . پس حق تعالى به ملك موت وحى نمود كه : قبض روح أو مكن تا خود اراده كند . ملك موت بيرون آمد . موسى عليه السّلام بعد از آن مدتي زنده ماند ، پس روزى يوشع عليه السّلام را طلبيد وبه أو وصيت نمود ، أو را وصىّ خود گردانيد وامر كرد يوشع را كه وصيت را يا امر رفتن موسى عليه السّلام را پنهان دارد وامر كرد كه يوشع بعد از انقضاى عمر خود به ديگرى كه خدا بفرمايد وصيت كند . واز قوم خود غايب شد ودر ايّام غيبت خود به مردى رسيد كه قبرى مىكند ، موسى عليه السّلام گفت : مىخواهى كه تو را يارى كنم بر كندن اين قبر ؟ گفت : بلى . پس أعانت أو كرد تا قبر را كندند ولحد را درست كردند . پس آن مرد اراده كرد كه برود ودر لحد بخوابد تا ببيند كه درست كنده شده است ،