العلامة المجلسي
757
حياة القلوب ( فارسي )
از محلّ ملاقاتى كه حق تعالى فرموده است گذشتهاند ، پس برگشتند تا به همان موضع رسيدند ، ديدند كه آن مرد پير به همان حال خوابيده است ، پس موسى عليه السّلام به أو گفت : السلام عليك اى عالم ، خضر گفت : وعليك السلام اى عالم بني إسرائيل ، برجست وعصاي خود را گرفت كه برود ، موسى عليه السّلام گفت : من مأمور شدهام از جانب خدا كه از پى تو بيايم تا از آن علومى كه آموختهاى به من بياموزى . پس بعد از طىّ آنچه حق تعالى از مكالمات ايشان بيان فرموده ، موسى وخضر همراه رفتند تا به كشتى رسيدند ، أهل كشتى گفتند : ما ايشان را داخل كشتى مىكنيم ومزد از ايشان نمىگيريم چون از مردم صالح مىنمايند ؛ چون به ميان دريا رسيدند خضر كشتى را سوراخ كرد ، ميان موسى وأو گذشت آنچه مذكور شد ، پس از كشتى بيرون آمدند ، در ساحل دريا پسرى را ديدند كه با جمعى از أطفال بازى مىكند وپيراهن حرير سبزى پوشيده ودر گوشهايش دو مرواريد آويخته است ، پس خضر آن پسر را گرفت در زير پا گذاشت وسرش را جدا كرد ! پس به كنار دريا به قريهء « ناصره » رسيدند ، ايشان را ضيافت نكردند گرسنه بودند چون در اين حال خضر متوجه ديوار ساختن شد موسى گفت : كاش به مزد اين كار نانى براي ما مىگرفتى كه مىخورديم زيرا كه گرسنه شدهايم « 1 » . در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : روزى موسى عليه السّلام در ميان اشراف بني إسرائيل نشسته بود ، ناگاه شخصي عرض كرد : گمان ندارم كسى به خدا اعلم باشد از تو . موسى گفت : من نيز گمان ندارم ! پس حق تعالى به أو وحى فرستاد : بلكه خضر از تو اعلم است ، برو أو را پيدا كن ، هر جا كه ما هي ناپيدا مىشود خضر را آنجا خواهى يافت « 2 » . در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : چون موسى وخضر عليهما السّلام به آن
--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 332 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 334 .