العلامة المجلسي

756

حياة القلوب ( فارسي )

وفقيهان وجماعت مخالفان ما در اين زمان ، تاب علم ما را نمىآورند وقبول نمىكنند وطاقت فهم آن را ندارند واخذ به آن نمىكنند چنانچه صبر نكرد موسى بر علم عالم در وقتي كه رفيق أو شد وديد آنچه ديد از كارهاى أو وآن كارها مكروه موسى عليه السّلام بود وپسنديدهء خدا بود ، همچنين علم ما مكروه جاهلان است وحق است نزد خداوند عالميان « 1 » . ودر حديث ديگر فرمود : روزى موسى عليه السّلام بر منبر بالا رفت ، ومنبر أو سه پله داشت ، پس در خاطرش گذشت كه خدا كسى را خلق نكرده است كه از أو عالمتر باشد ! جبرئيل به نزد أو آمد وگفت : به عجب مبتلا شدى يا در معرض امتحان خدا درآمده‌اى ، از منبر فرود آي ، در زمين كسى هست كه از تو داناتر است أو را طلب كن . پس موسى فرستاد به نزد يوشع كه : حق تعالى مرا مبتلا وممتحن گردانيده است ، از براي ما توشه‌اى مهيّا كن تا برويم به طلب عالمي كه خدا ما را به طلب أو امر فرموده است . پس يوشع ما هي خريد وآن را بريان كرد ودر زنبيلى گذاشت با خود برداشت ، به جانب آذربايجان روان شدند واز آنجا به ساحل دريا رسيدند ودر آنجا پير مردى را ديدند كه به پشت خوابيده است وعصاي خود را در پهلوى خود گذاشته است وعبائى بر روى خود انداخته است كه هرگاه بر سر مىكشيد پاهايش باز مىشد ، واگر پاهايش را مىپوشانيد سرش بيرون مىآمد ! پس موسى عليه السّلام به نماز ايستاد وگفت به يوشع كه : تو محافظت توشهء ما بكن ، ناگاه قطره‌اى از آسمان به زنبيل چكيد ، ما هي به حركت آمد وزنبيل را بسوى دريا كشيد ، پس مرغى آمد وبه ساحل دريا نشست منقارش را در آب فروبرد وگفت : اى موسى ! از علم حق تعالى آن قدر نگرفته‌اى كه منقار من از تمام اين دريا گرفته است ! پس موسى عليه السّلام برخاست با يوشع روانه شد ، واندك راهى كه رفت مانده شد ، در آن قدر راه كه آمده بود مانده نشده بود زيرا پيغمبرى كه پى كارى مىرود تا از آن محل كه مأمور شده است به آنجا برود نگذرد مانده نمىشود ؛ چون قصهء ما هي را از يوشع شنيد دانست كه

--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 330 ؛ اختصاص 258 .