العلامة المجلسي

752

حياة القلوب ( فارسي )

پى خضر برود ، براي أو زنبيلى فرستاد حق تعالى كه در آن ما هي نمك سودى بود ووحى فرمود : اين ما هي تو را دلالت مىكند بر خضر نزد چشمه‌اى كه آب آن چشمه به هر مرده‌اى كه مىرسد زنده مىشود وآن را چشمهء زندگانى مىگويند . پس موسى ويوشع رفتند تا به آن چشمه وسنگ رسيدند ، پس يوشع بر سر چشمه رفت وما هي را به ميان آب فرو برد كه بشويد ، ما هي زنده شد در دستش به حركت آمد وچندان حركت كرد كه دستش را ريش كرد ورها شد وداخل آب شد ، وفراموش يا ترك كرد اين قصه را براي موسى عليه السّلام نقل كند . چون روانه شدند اندك راهى رفتند وچون از وعده‌گاه گذشته بودند موسى عليه السّلام مانده شد ؛ تا آنجا كه راه مقصود بود ، مانده نشده بودند ، پس به يوشع گفت : چاشت ما را بياور كه در اين سفر تعب بسيار كشيديم . پس در اين وقت يوشع قصهء ما هي را نقل كرد . پس برگشتند ، چون به نزديك سنگ رسيدند ديدند جاى رفتن ما هي در ميان آب مانده است ، پس در جزيره‌اى از جزاير دريا خضر را ديدند نشسته است وعبائى در بر دارد ، موسى عليه السّلام بر أو سلام كرد ، أو جواب گفت ، تعجب كرد از سلام زيرا أو در زمينى بود كه در آنجا سلام شايع نبود ، پس خضر گفت : تو كيستى ؟ فرمود : منم موسى . گفت : ابن عمران كه خدا با أو سخن مىگويد ؟ فرمود : بلى . گفت : به چه كار آمده‌اى ؟ فرمود : آمده‌ام از تو علم بياموزم . گفت : من موكّل به امرى شده‌ام كه تو طاقت آن ندارى . پس خضر براي موسى از حديث آل محمد صلوات اللّه عليهم وبلاهائى كه به ايشان خواهد رسيد آن قدر براي موسى عليه السّلام نقل كرد كه هر دو بسيار گريستند ، وبراي موسى از فضيلت محمد وعلى وفاطمه وحسن وحسين وامامان از ذرّيّهء ايشان صلوات اللّه عليهم أجمعين آن قدر نقل كرد كه موسى عليه السّلام مكرر مىگفت : چه بودى اگر من از امّت محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلم