العلامة المجلسي
748
حياة القلوب ( فارسي )
موسى عليه السّلام گفت : بلكه من طاقت صبر با تو دارم . خضر عليه السّلام گفت : اى موسى ! قياس را در علم خدا وامر خدا مجالي نيست ، وچگونه صبر بتوانى كرد بر امرى كه علم تو به آن احاطه نكرده است ؟ ! موسى گفت : عنقريب مرا خواهى يافت ان شاء اللّه صبركننده ، ومعصيت تو در امرى از أمور نخواهم نمود . چون ان شاء اللّه گفت وصبر خود را به مشيت الهى معلق گردانيد ، خضر به أو گفت : اگر از پى من بيايى پس از چيزى سؤال مكن از من تا خود بيان آن را براي تو بكنم . موسى گفت : قبول نمودم اين شرط را . وبا يكديگر رفتند تا داخل كشتى شدند وخضر كشتى را سوراخ نمود وموسى بر أو اعتراض كرد وخضر به أو گفت : نگفتم كه با من نمىتوانى بود ؟ پس موسى گفت : مرا مؤاخذه مكن به آنچه نسيان كردم . حضرت فرمود : مراد از نسيان در اينجا ترك است نه فراموشى ، يعنى : مرا مؤاخذه مكن به آنكه يك مرتبه عهد تو را ترك نمودم وكار را بر من سخت مگير . پس رفتند تا پسرى را ديدند ، خضر عليه السّلام آن پسر را گرفت به قتل رسانيد ، موسى عليه السّلام در غضب شد گريبان خضر را گرفت وگفت : شخص بىگناهى را كشتى ؟ ! كار بسيار بدى كردى . خضر گفت : عقلها حكمكننده نيستند بر امرهاى خدا بلكه امر حق تعالى حكمكننده است بر عقلها ، پس چيزى كه به امر خدا واقع شود بايد قبول كرد وتسليم وانقياد نمود هر چند عقل به سبب آن نتواند رسيد ، ومن مىدانستم تو بر ديدن كارهاى من صبر نتوانى نمود . موسى عليه السّلام گفت : اگر بعد از اين از چيزى سؤال نمايم ، ديگر با من مصاحبت مكن كه عذر براي تو تمام است ، پس رفتند تا رسيدند به قريهء « ناصره » كه نصارى به آن منسوب شدهاند ، از أهل آن قريه طعام طلبيدند ، آنها قبول نكردند كه ايشان را نزد خود فرود آورند وطعام بدهند ، پس موسى عليه السّلام وحضرت خضر ديوارى ديدند در آن قريه كه نزديك بود