العلامة المجلسي

744

حياة القلوب ( فارسي )

پر از بار وآدم كرده بودند ومىخواستند روانه كنند ، چون ايشان را ديدند صاحبان كشتى گفتند : اين سه نفر را داخل كشتى مىكنيم زيرا كه ايشان مردم صالحند ، چون ايشان به كشتى داخل شدند وكشتى به ميان دريا رسيد ، خضر برخاست به كنار كشتى رفت وكشتى را شكست ، وبه جامه‌هاى كهنه وگل ، سوراخ كشتى را پر كرد . موسى چون اين عمل از خضر مشاهده نمود در غضب شد وگفت : اين كشتى را سوراخ نمودى كه اهلش را غرق نمائى ؟ ! كار عظيمى كردى ! خضر گفت : نگفتم با من صبر نمىتوانى كرد وتاب ديدن كارهاى من ندارى . موسى گفت : مرا مؤاخذه مكن به آنچه اين مرتبه ترك نمودم از پيمان تو ، وكار را بر من دشوار مگير . چون از كشتى بيرون آمدند ، نظر خضر بر پسرى افتاد كه در ميان أطفال بازى مىكرد در نهايت حسن وجمال بود گويا پارهء ما هي بود ، ودر گوشهايش دو گوشواره از مرواريد بود ، پس خضر پاره‌اى در أو نگريست أو را گرفت وكشت . پس موسى برجست خضر را گرفت وبر زمين زد وگفت : آيا نفس پاكيزه‌اى را بىگناه وبىآنكه كسى را كشته باشد كشتى ؟ ! بتحقيق كه كار بسيار بدى كردى . خضر گفت : نگفتم بر كارهاى من صبر نمىتوانى كرد . موسى گفت : اگر از تو سؤال كنم بعد از اين از چيز ديگرى ، با من مصاحبت مكن كه بعد از آن معذورى . پس رفتند تا آنكه وقت پسين رسيدند به قريه‌اى كه آن را « ناصره » مىگفتند ونصارى به آن قريه منسوبند ، وأهل آن قريه هرگز ضيافت كسى نكرده بودند وهرگز غريبى را طعام نداده بودند ، پس از ايشان طعام طلبيدند ، آنها طعام ندادند وايشان را به خانهء خود فرود نياوردند وضيافت نكردند ، پس حضرت خضر عليه السّلام ديوارى را ديد نزديك است كه خراب شود ، به نزد آن ديوار آمد دست بر آن گذاشت وگفت : درست بايست به اذن خدا ، پس ديوار درست ايستاد . حضرت موسى گفت : سزاوار نبود كه اين ديوار را درست كنى تا ايشان طعام به ما