العلامة المجلسي

498

حياة القلوب ( فارسي )

چون نااميد شدند از برادر خود ، خواستند كه بسوى پدر خود برگردند ، برادر بزرگ ايشان يا سركردهء ايشان - كه به يك روايت لاوى بود ، وبه روايت ديگر يهودا ، وبنا بر مشهور شمعون بود « 1 » ، ودر حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه يهودا بود « 2 » - گفت به ايشان كه : مگر نمىدانيد كه پدر شما از شما پيمان خدا گرفت در باب اين فرزند ، وپيشتر تقصير كرديد در باب يوسف ، پس برگرديد شما بسوى پدر خود امّا من نمىآيم بسوى أو ، واز زمين مصر به در نمىروم تا رخصت دهد مرا پدر من يا خدا حكم كند از براي من كه برادر خود را از ايشان بگيرم وأو بهترين حكم كنندگان است . پس به ايشان گفت كه : برگرديد بسوى پدر خود وبگوئيد : اى پدر ! بدرستى كه پسر تو دزدى كرد وما گواهى نمىدهيم مگر به آنچه دانستيم ، وما حفظ كنندهء غيب نبوديم ، وسؤال كن از أهل شهري كه ما در آنجا بوديم واز أهل قافله كه در ميان ايشان بوديم ، وبدرستى كه ما راستگويانيم . پس برادران يوسف عليه السّلام بسوى پدر خود برگشتند ويهودا در مصر ماند وبه مجلس حضرت يوسف عليه السّلام حاضر شد ودر باب بنيامين سخن بسيار گفت تا آنكه آوازها بلند شد ويهودا به غضب آمد ، وبر كتف يهودا موئى بود كه چون به غضب مىآمد آن مو بلند مىشد وخون از آن مىريخت وساكن نمىشد تا يكى از فرزندان يعقوب دست بر أو بگذارد ؛ چون حضرت يوسف ديد كه خون از موى أو جارى شد ودر پيش يوسف عليه السّلام طفلى از فرزندان أو بازى مىكرد ودر دستش رمّانه‌اى از طلا بود كه با آن بازى مىكرد ، حضرت يوسف رمّانه را از أو گرفت وبه جانب يهودا گردانيد ، چون طفل از پى رمّانه رفت كه آن را بگيرد دستش بر يهودا خورد وغضب أو ساكن گرديد ، پس يهودا به شك افتاد وطفل رمّانه را گرفت وبسوى حضرت يوسف برگشت . باز سخن ميان يهودا ويوسف عليه السّلام بلند شد تا آنكه يهودا به غضب آمد وموى كتفش

--> ( 1 ) . مجمع البيان 3 / 255 . ( 2 ) . تفسير عياشى 2 / 186 .