العلامة المجلسي
499
حياة القلوب ( فارسي )
برخاست وخون از آن جارى شد ، وباز يوسف عليه السّلام رمّانه را انداخت وطفل از پى بىآن رفت ودستش بر يهودا خورد وغضبش ساكن شد ؛ تا سه مرتبه چنين كرد ، پس يهودا گفت : مگر در اين خانه كسى از فرزندان يعقوب هست ؟ ! چون برادران يوسف عليه السّلام به نزد يعقوب عليه السّلام برگشتند وقصهء بنيامين را نقل كردند فرمود كه : بلكه نفس شما براي شما امرى را زينت داده است واز عمل شما أو به حبس افتاده است واگر نه عزيز چه مىدانست كه دزد را براي دزدى أو به بندگى مىبايد گرفت ، پس صبر جميل مىكنم شايد كه حق تعالى همه را براي من بياورد ، بدرستى كه أو دانا وحكيم است . پس رو از ايشان گردانيد وگفت : زهى تأسف بر يوسف . وسفيد شده بود ديدههاى أو ونابينا گرديده بود از اندوه وگريه كردن بر يوسف عليه السّلام وپر بود از خشم بر برادران ، وبه ايشان اظهار نمىنمود . منقول است كه از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدند كه : به چه حد رسيده بود حزن يعقوب عليه السّلام بر يوسف عليه السّلام ؟ فرمود : به اندوه هفتاد زن كه فرزندان ايشان مرده باشند ، وفرمود كه : حضرت يعقوب عليه السّلام نمىدانست گفتن « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » را ، پس به اين سبب گفت : « وا اسفا على يوسف » . پس برادران گفتند : بخدا سوگند كه ترك نمىكنى ياد كردن يوسف را تا آنكه مشرف بر هلاك گردى يا هلاك شوى . حضرت يعقوب گفت كه : شكايت نمىكنم اندوه عظيم وحزن خود را مگر بسوى خدا ، مىدانم از لطف ورحمت خدا آنچه شما نمىدانيد ، اى فرزندان من ! برويد وتفحّص كنيد از يوسف وبرادرش ونااميد نشويد از رحمت خدا ، بدرستى كه نااميد نمىشود از رحمت خدا مگر گروه كافران . وبه سند حسن روايت كرده است كه از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام پرسيدند كه : حضرت يعقوب در وقتي كه به فرزندانش گفت : برويد وتفحّص يوسف وبرادر بكنيد ، آيا