العلامة المجلسي
486
حياة القلوب ( فارسي )
مخفى دارد ، پس در وقت خفتن به نزد پدر خود آمدند گريان ، وپيراهن خونآلود يوسف را آوردند وگفتند : اى پدر ! ما رفتيم كه گرو بدويم ويوسف را نزد متاع خود گذاشتيم ، پس گرگ أو را دريد ، وتو باور نمىكنى سخن ما را هر چند ما راستگويان باشيم . وپيراهن يوسف را آوردند با خون دروغى . يعقوب عليه السّلام فرمود : بلكه زينت داده است براي شما نفسهاى شما امرى را ، پس من صبر جميل مىكنم واز خدا يارى مىجويم بر صبر كردن بر آنچه شما مىگوئيد از امر يوسف . پس يعقوب فرمود : چه بسيار شديد بوده است غضب اين گرگ بر يوسف ، وچه مهربان بوده است به پيراهن أو كه يوسف را خورده است وپيراهنش را ندريده است ! ! پس أهل آن قافله يوسف را بسوى مصر بردند وأو را به عزيز مصر فروختند ، عزيز مصر چون حسن وجمال أو را ديد ، ونور عظمت وجلال در جبين أو مشاهده نمود ، به زن خود زليخا سفارش كرد كه : گرامى دار جاى أو را - يعنى منزلت أو را - شايد كه أو نفعي بخشد به ما ، يا أو را به فرزندى خود بگيريم . وعزيز فرزند نداشت ، پس گرامى داشتند يوسف را وتربيت كردند ، وچون به حد بلوغ رسيد ، زن عزيز عاشق أو شد ، وهيچ زنى نظر به يوسف نمىافكند مگر آنكه از عشق أو بىتاب مىشد ، وهيچ مردى أو را نمىديد مگر آنكه از محبت أو بىقرار مىگرديد ، وروى نورانيش مانند ماه شب چهارده بود . وزليخا سعى كرد كه يوسف را بسوى خود مايل نمايد وبا أو همخوابه گردد ، تا آنكه روزى درها به روى أو بست وگفت : زود بيا كأم مرا روا كن . يوسف فرمود : پناه به خدا مىبرم از آن عمل قبيح كه مرا به آن مىخوانى ، بدرستى كه عزيز مرا تربيت كرده است ومحلّ مرا نيكو گردانيده است ، بدرستى كه خدا رستگار نمىگرداند ستمكاران را . پس در يوسف درآويخت ، ودر آن حال يوسف صورت يعقوب را در كنار خانه ديد كه انگشت خود را به دندان مىگزد ومىگويد : اى يوسف ! تو را در آسمان از پيغمبران