العلامة المجلسي
485
حياة القلوب ( فارسي )
پرسيد كه : نسب خود را به من بگوى . گفت : منم يوسف پسر يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم عليهم السّلام . پس مالك أو را در برگرفت وگريست وگفت : از من فرزند بهم نمىرسد ، مىخواهم كه از خداى خود بطلبى كه به من فرزندان كرامت فرمايد وهمه پسر باشند . چون حضرت يوسف عليه السّلام دعا كرد ، خدا دوازده شكم فرزند به أو داد ، ودر هر شكمى دو پسر « 1 » . وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه : چون برادران يوسف خواستند كه به نزد يعقوب عليه السّلام برگردند ، پيراهن يوسف را به خون بزغاله آلوده كردند كه چون به نزد پدر آيند بگويند كه گرگ أو را دريد « 2 » . واز حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : بزغالهاى را كشتند وپيراهن را به خون آن آلوده كردند ، چون اين كار را كردند لاوى به ايشان گفت كه : اى قوم ! ما فرزندان يعقوبيم إسرائيل خدا فرزند إسحاق پيغمبر خدا وفرزند إبراهيم خليل خدا ، آيا گمان مىكنيد كه خدا اين خبر را از پدر ما پنهان خواهد كرد ؟ گفتند : چه چارهاى كنيم ؟ گفت : برمىخيزيم وغسل مىكنيم ونماز جماعت مىكنيم وتضرع مىكنيم بسوى حق تعالى كه اين خبر را از پدر ما پنهان دارد ، بدرستى كه خدا بخشنده وكريم است . پس برخاستند وغسل كردند - در سنّت إبراهيم وإسحاق ويعقوب چنان بود كه تا يازده نفر جمع نمىشدند نماز جماعت نمىتوانستند كرد - وايشان ده نفر بودند ، گفتند : چه كنيم كه امام نماز نداريم ؟ لاوى گفت : خدا را امام خود مىگردانيم . پس نماز كردند وگريستند وتضرع نمودند به درگاه خدا كه اين خبر را از پدر ايشان
--> ( 1 ) . مجمع البيان 3 / 220 . ( 2 ) . تفسير قمى 1 / 341 .