العلامة المجلسي
475
حياة القلوب ( فارسي )
به سند صحيح از أبو حمزهء ثمالى منقول است كه گفت : روز جمعه نماز صبح را با حضرت امام زين العابدين عليه السّلام در مسجد مدينه ادا كردم ، وچون از نماز وتعقيب فارغ شدند به خانه تشريف بردند ، ومن نيز در خدمت آن حضرت رفتم ، پس طلبيدند كنيزك خود را كه سكينه نام داشت وفرمودند : هر سائلى كه به در خانهء ما بگذرد البتة أو را طعام بدهيد كه امروز روز جمعه است . من عرض كردم : چنين نيست كه هر كه سؤال كند مستحق باشد . فرمود : اى ثابت ! مىترسم كه بعض از آنها كه سؤال مىكنند مستحق باشند وما أو را طعام ندهيم ورد كنيم پس به ما نازل شود آنچه به يعقوب وآل يعقوب نازل شد ، البتة طعام بدهيد ، بدرستى كه يعقوب عليه السّلام هر روز گوسفندى مىكشت وتصدّق مىكرد بعضي از آن را وبعضي را خود وعيال خود تناول مىنمودند ، پس در شب جمعه در هنگامى كه افطار مىكردند سائل مؤمن روزهدار مسافر غريبى كه نزد خدا منزلت عظيم داشت بر در خانهء يعقوب عليه السّلام گذشت وندا كرد : طعام دهيد سائل مسافر غريب گرسنه را از زيادتى طعام خود . چند نوبت اين صدا كرد وايشان مىشنيدند وحقّ أو را نشناختند وسخن أو را باور نداشتند ، چون نااميد شد وشب أو را فراگرفت گفت : « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » وگريست وشكايت كرد گرسنگى خود را به حق تعالى وگرسنه خوابيد ، وروز ديگر روزه داشت گرسنه وصبر كرد وحمد خدا بجا آورد ، ويعقوب وآل يعقوب عليهم السّلام شب سير خوابيدند ، وچون صبح كردند زيادتى طعام شب ايشان مانده بود . پس حق تعالى وحى فرمود بسوى يعقوب در صبح آن شب كه : اى يعقوب ! بتحقيق كه