العلامة المجلسي

459

حياة القلوب ( فارسي )

قدرت اوئى . پس گذشت به مرد عالمي ، به ذو القرنين گفت كه : مرا خبر ده از دو چيز كه از روزى كه خدا ايشان را خلق كرده است برپايند ، واز دو چيز كه جاريند ، واز دو چيز كه پيوسته از پى يكديگر مىآيند ، واز دو چيز كه هميشه با يكديگر دشمنند . ذو القرنين گفت : امّا آن دو چيز كه برپايند : آسمان وزمين است ؛ وآن دو چيز كه جاريند : آفتاب وماه است ؛ وآن دو چيز كه از پى يكديگر مىآيند : شب وروز است ؛ وآن دو چيز كه با هم دشمنى دارند : مرگ وزندگى است . گفت : برو كه تو دانائى . پس ذو القرنين در شهرها مىگرديد تا رسيد به مرد پيرى كه كلّه‌هاى مردگان را جمع كرده بود نزد خود ومىگردانيد ونظر مىكرد ، پس با لشكرش به نزد أو ايستاد وگفت : مرا خبر ده اى شيخ كه براي چه اين سرها را مىگردانى ؟ گفت : براي اينكه بدانم كه كدام شريف بوده است وكدام وضيع ، وكدام مالدار بوده است وكدام پريشان ! وبيست سال است كه اينها را مىگردانم ، وهر چند نظر مىكنم نمىشناسم وفرق نمىتوانم داد . پس ذو القرنين رفت وأو را گذاشت وگفت : مطلب تو تنبيه من بود نه ديگرى . پس در بلاد سير كرد تا رسيد به آن امّت دانا از قوم موسى كه هدايت به حق مىكردند ، وبه حق عدالت مىنمودند ، چون ايشان را ديد گفت : اى گروه ! خبر خود را به من بگوئيد كه من تمام زمين را گرديدم ومشرق ومغرب ودريا وصحرا وكوه ودشت وروشنائى وتاريكى را ومثل شما نديدم ! بگوئيد كه چرا قبر مردگان شما بر در خانه‌هاى شما است ؟ گفتند : براي آنكه مرگ را فراموش نكنيم وياد آن از دلهاى ما به در نرود . گفت : چرا خانه‌هاى شما در ندارد ؟ گفتند : براي آنكه در ميان ما دزد وخائن نمىباشد وهر كه در ميان ماست امين است . گفت : چرا در ميان شما امراء نمىباشند ؟ گفتند : زيرا كه بر يكديگر ظلم نمىكنيم .