العلامة المجلسي
458
حياة القلوب ( فارسي )
واز سد گذشت داخل ظلمات شد ، پس ملكي را ديد كه بر كوهى ايستاده است وطول أو پانصد ذراع است . ملك به أو گفت : اى ذو القرنين ! آيا پشت سرت راهى نبود كه به اينجا آمدى ؟ ذو القرنين گفت : تو كيستى ؟ گفت : من ملكي از ملائكهء خدايم كه موكّلم به اين كوه ، وهر كوه كه خدا خلق كرده است ريشهاى به اين كوه دارد ، چون خدا خواهد كه شهري را به زلزله آورد وحى مىكند بسوى من پس آن شهر را به حركت مىآورم « 1 » . وابن بابويه رحمه اللّه از وهب بن منبه روايت كرده است كه گفت : در بعضي از كتابهاى خدا ديدم كه : چون ذو القرنين از ساختن سد فارغ شد از همان جهت روانه شد با لشكرش ، ناگاه رسيد به مرد پيرى كه نماز مىكرد ، پس ايستاد نزد أو با لشكرش تا أو از نماز فارغ شد ، پس ذو القرنين به أو گفت كه : چگونه تو را خوفي حاصل نشد از آنچه نزد تو حاضر شدند از لشكر من ؟ گفت : با كسى مناجاة مىكردم كه لشكرش از تو بيشتر است ، وپادشاهيش از تو غالبتر است ، وقوّتش از تو شديدتر است ، واگر روى خود را بسوى تو مىگردانيدم حاجت خود را نزد أو نمىيافتم . ذو القرنين گفت كه : آيا راضى مىشوى كه با من بيائى كه تو را با خود مساوى وشريك گردانم در ملك خود ، واستعانت بجويم به تو بر بعضي از أمور خود ؟ گفت : بلى اگر ضامن شوى براي من چهار خصلت را : أول ، نعيمى كه هرگز زايل نگردد ؛ دوم ، صحتى كه در آن بيمارى نباشد ؛ سوم ، جوانى كه در آن پيرى نباشد ؛ چهارم ، زندگى كه در آن مردن نباشد . ذو القرنين گفت : كدام مخلوق قادر بر اين خصلتها هست ؟ گفت : من با كسى هستم كه قادر بر اينها هست ، واينها در دست اوست ، وتو در تحت
--> ( 1 ) . تفسير عياشى 2 / 350 ؛ علل الشرايع 554 بدون ذكر سند .