العلامة المجلسي

449

حياة القلوب ( فارسي )

فرمود : سؤال كن . پرسيد : آيا مردم ترك كرده‌اند گواهى لا اله الّا اللّه را ؟ فرمود : نه . پس ثلثش كم شد ، باز ذو القرنين خائف شد ، گفت : مترس ومرا خبر ده . فرمود : سؤال كن . پرسيد : آيا مردم نماز را ترك كرده‌اند ؟ فرمود : نه . پس يك ثلث ديگرش كم شد وگفت : اى ذو القرنين ! مترس ومرا خبر ده . فرمود : بپرس . پرسيد : آيا مردم ترك كرده‌اند غسل جنابت را ؟ فرمود : نه . پس كوچك شد تا به حال أول برگشت . چون ذو القرنين نظر كرد ، نردبانى ديد كه به بالاى قصر مىتوان رفت ، مرغ گفت : اى ذو القرنين ! از اين نردبان بالا رو ، وأو با نهايت بيم وخوف از آن نردبان به بالاى قصر رفت ، پس بأمي ديد كه كشيده است آن قدر كه چشم كار كند ، ناگاه در آنجا نظرش بر جوان سفيد خوش‌روى نوراني افتاد كه جامه‌هاى سفيد پوشيده بود ، مردى بود يا شبيه به مردى يا صورت مردى ، وسر بسوى آسمان بلند كرده بود ونظر مىكرد به جانب آسمان ودست خود را به دهان خود گذاشته بود ، چون صداى پاى ذو القرنين را شنيد گفت : كيستى ؟ فرمود : منم ذو القرنين . گفت : اى ذو القرنين ! آيا بس نبود تو را آن دنياي وسيع كه آن را گذاشتى وبه اينجا رسيدى ؟ ذو القرنين پرسيد : چرا دست بر دهان خود گذاشته‌اى ؟ گفت : اى ذو القرنين ! منم كه در صور خواهم دميد وقيامت نزديك است ، انتظار مىكشم كه خدا امر فرمايد كه بدمم در صور . پس دست دراز كرد وسنگى يا چيزى كه شبيه به سنگ بود برداشت وبسوى ذو القرنين انداخت وگفت : بگير اين را ، اگر اين گرسنه است تو گرسنه‌اى واگر اين سير شود تو سير مىشوى وبرگرد . ذو القرنين سنگ را برداشت وبسوى أصحاب خود برگشت وآنچه مشاهده كرده بود به