العلامة المجلسي
450
حياة القلوب ( فارسي )
ايشان نقل كرد ، وقصهء سنگ را بيان فرمود وسنگ را به ايشان نمود وفرمود : خبر دهيد مرا به امر اين سنگ ، پس ترازويى حاضر كردند وسنگ را در يك كفهء آن وسنگى مثل آن را در كفهء ديگر نهادند ، آن سنگ أول ميل كرد وسنگين شد وپلهء آن به زير آمد ، پس سنگ ديگر اضافه كردند باز آن سنگ زيادتى كرد ، تا آنكه هزار سنگ كه مثل آن سنگ بود در كفهء مقابلش گذاشتند وباز آن سنگ به تنهائى سنگينتر بود ، گفتند : اى پادشاه ! ما را علمي به امر اين سنگ نيست . پس خضر به ذو القرنين گفت : اى پادشاه ! تو از اين جماعت چيزى مىپرسى كه علمي به آن ندارند وعلم اين سنگ نزد من است . ذو القرنين فرمود : خبر ده ما را به آن وبيان كن براي ما . پس خضر عليه السّلام ترازو را گرفت وسنگى كه ذو القرنين آورده بود در يك كفهء ترازو گذاشت وسنگ ديگر در كفهء ديگر گذاشت ، وكفى از خاك گرفت وبر روى آن سنگ كه ذو القرنين آورده بود گذاشت كه سنگينى آن اضافه شد وترازو را برداشت ، هر دو كفه برابر ايستادند ! همگى تعجب كردند وبه سجده درافتادند وگفتند : اى پادشاه ! اين امرى است كه علم ما به آن نمىرسد وما مىدانيم كه خضر ساحر نيست ، پس چگونه شد امر اين ترازو كه ما هزار سنگ در كفهء ديگر گذاشتيم واين زيادتى مىكرد وخضر يك كف خاك اضافه نمود وبا اين سنگ برابر كرد ومعتدل شد ترازو ؟ ! ذو القرنين گفت : اى خضر ! بيان نما براي ما امر اين سنگ را . خضر گفت : اى پادشاه ! بدرستى كه امر خدا جارى است در بندگانش ، وسلطنت وپادشاهى تو قهر كنندهء بندگان است ، وحكم أو جدا كنندهء حق از باطل است ، بدرستى كه خدا ابتلا وامتحان فرموده است بعضي از بندگانش را به بعضي ، وامتحان فرموده است عالم را به عالم وجاهل را به جاهل وعالم را به جاهل وجاهل را به عالم ، وبدرستى كه مرا به تو امتحان فرموده است وتو را به من . ذو القرنين گفت : خدا تو را رحمت فرمايد اى خضر ، مىگوئى خدا مرا مبتلا وممتحن