العلامة المجلسي

445

حياة القلوب ( فارسي )

پس ذو القرنين بسيار محزون وغمگين شد از اينكه رقائيل چشمه وظلمت را به أو خبر داد وخبر نداد أو را به علمي كه از آن منتفع تواند شد در اين باب ، پس جمع كرد ذو القرنين فقها وعلماى أهل مملكت خود را وآنها كه خوانده بودند كتابهاى آسمانى را وآثار پيغمبران را ديده بودند ، چون جمع شدند با ايشان گفت : اى گروه فقها ودانايان وأهل كتب وآثار پيغمبران ! آيا يافته‌ايد در آنچه خوانده‌ايد از كتابهاى خدا ودر كتابهاى پادشاهان كه پيش از شما بوده‌اند كه چشمه‌اى خدا در زمين خلق كرده است كه آن را چشمهء زندگانى مىگويند وسوگند خورده است كه هر كه از آن چشمه آب بخورد نميرد تا خود سؤال كند از خدا مردن را ؟ گفتند : نه اى پادشاه . گفت : آيا يافته‌ايد در آنچه خوانده‌ايد از كتب خدا كه خدا در زمين ظلمتى آفريده باشد كه انس وجن آن را طي نكرده باشند ؟ گفتند : نه اى پادشاه . پس ذو القرنين بسيار محزون واندوهگين شد وگريست براي آنكه خبري كه موافق خواهش أو بود از چشمه وظلمت نشنيد ، ودر ميان آن دانايان پسرى بود از فرزندان اوصياى پيغمبران وأو ساكت بود وحرف نمىزد ؛ چون ذو القرنين مأيوس شد از آن جماعت ، آن طفل گفت : اى پادشاه ! تو سؤال مىكنى از اين جماعت از امرى كه ايشان به آن امر علم ندارند ، وعلم آنچه مىخواهى در نزد من است . پس شاد شد ذو القرنين شادى عظيم تا آنكه از تخت خود فرود آمد وأو را نزديك طلبيد وگفت : خبر ده مرا از آنچه مىدانى . گفت : بلى ، اى پادشاه ! من يافته‌ام در كتاب حضرت آدم عليه السّلام آن كتابي كه نوشت در روزى كه نام كرد آنچه در زمين است از چشمه ودرخت ، پس در آن يافتم كه خدا را چشمه‌اى هست كه آن را عين الحياة مىگويند وارادهء حتمي الهى تعلق گرفته است به آنكه هر كه از آن چشمه بخورد نميرد تا خود سؤال مرگ بكند ، وآن چشمه در تاريكى وظلمتى است كه انسى وجنّى در آنجا راه نرفته است .