العلامة المجلسي
446
حياة القلوب ( فارسي )
ذو القرنين از شنيدن اين سخن بسى شاد شد وگفت : نزديك من بيا اى پسر ، مىدانى كه موضع اين ظلمت كجاست ؟ گفت : بلى ، در كتاب حضرت آدم عليه السّلام يافتهام كه در جانب مشرق است . پس ذو القرنين شاد شد وفرستاد بسوى أهل مملكت خود ، واشراف وعلما وفقها وحكماى ايشان را جمع كرد تا آنكه هزار حكيم وعالم وفقيه نزد أو جمع شدند ، پس چون جمع شدند مهياى رفتن شد وبا تهيهء عظيم وقوّت شديد رو به مطلع آفتاب روانه شد ودرياها را قطع مىكرد وشهرها وكوهها وبيابانها را طي مىنمود ، پس دوازده سال چنين طىّ مراحل نمود تا به أول ظلمات رسيد ، ظلمت وتاريكى مشاهده كرد كه شبيه به تاريكى شب وتاريكى دود نبود ، وما بين دو أفق را احاطه كرده بود ، پس در كنار آن ظلمت فرود آمد ولشكر خود را در آنجا جا داد وأهل فضل وكمال ودانايان وفقهاى أهل عسكر خود را طلبيد وگفت : اى گروه فقها وعلما ! من مىخواهم كه اين ظلمات را طي كنم . پس همه أو را سجده كردند از روى تعظيم وگفتند : اى پادشاه ! تو امرى را طلب مىكنى كه هيچكس طلب نكرده است ، وبه راهى مىروى كه احدى غير از تو آن راه را نرفته است ، نه از پيغمبران ورسولان خدا ونه از پادشاهان وفرمانفرمايان دنيا . گفت : مرا ناچار است رفتن اين راه وطلب كردن اين مقصود . گفتند : ما مىدانيم كه اگر تو ظلمت را طي نمائى به حاجت خود مىرسى بىآنكه مشقّتى به تو برسد ، امّا مىترسيم كه در ظلمات امرى تو را عارض شود كه باعث زوال پادشاهى تو وهلاك ملك تو گردد وبه سبب اين أهل زمين فاسد شوند . پس ذو القرنين گفت : اى گروه علما ! مرا خبر دهيد كه بينائى كداميك از حيوانات بيشتر است ؟ گفتند : اسبان ماديان باكره . پس از ميان لشكر خود شش هزار ماديان باكره انتخاب كرد واز أهل علم وفضل وحكمت شش هزار كس انتخاب كرد وبه هر يك از ايشان يك ماديان داد ، وحضرت خضر