العلامة المجلسي
429
حياة القلوب ( فارسي )
جبرئيل گفت : بلى . باز فرمود : زود باش . جبرئيل گفت : موعد ايشان صبح است ، آيا صبح نزديك نيست ؟ پس جبرئيل گفت به لوط كه : تو با فرزندان خود از اين شهر بيرون رويد تا به فلان موضع برسيد . فرمود : اى جبرئيل ! الاغهاى من ضعيفند . گفت : بار كن وبيرون رو از اين شهر . پس بار كرد وچون سحر شد جبرئيل فرود آمد وبال خود را در زير آن شهر كرد وچون بسيار بلند كرد برگردانيد بر ايشان وديوارهاى شهر را سنگسار كرد وزن لوط صداى عظيمى شنيد واز آن صدا هلاك شد « 1 » . مترجم گويد : ميان علما خلاف است در تكليف كردن لوط دخترانش را به آن قوم كه بر چه وجه بود : بعضي گفتهاند كه : مراد از دختران ، زنهاى ايشان بود ، زيرا كه هر پيغمبرى به منزلهء پدر امّت خود است ، پس غرض لوط آن بود كه زنهاى شما پاكيزهتر وبهترند از پسران ، چرا رغبت به آنها نمىكنيد كه حلالند بر شما . وبعضي گفتهاند كه : آنها پيشتر خواستگارى دختران أو مىكردند وأو به اعتبار كفر ايشان قبول نمىكرد ، در اين وقت از روى اضطرار راضى شد وايشان قبول نكردند واين نيز بر دو وجه مىتواند بود : أول آنكه در آن شريعت ، دختر به كافر دادن حلال بوده باشد ، دوم آنكه به شرط ايمان آوردن ايشان را تكليف كرده باشد . ونقل كردهاند كه : دو تن در ميان ايشان بودند كه سركردهء ايشان بودند وهمه أطاعت ايشان مىكردند ، لوط خواست كه دو دختر خود را به آن دو نفر بدهد كه شايد قوم دست از
--> ( 1 ) . علل الشرايع 551 .