العلامة المجلسي

397

حياة القلوب ( فارسي )

پس إسماعيل آن زن را طلاق گفت . بار ديگر إبراهيم سوار شد كه به ديدن إسماعيل برود وباز ساره شرط كرد كه از مركب فرود نيايد تا برگردد ، چون به مكة آمد باز إسماعيل حاضر نبود وزن ديگر خواسته بود ، از أو پرسيد : شوهرت كجاست ؟ گفت : خدا تو را عافيت دهد ، به شكار رفته است . پرسيد : چگونه‌ايد شما ؟ گفت : شايستگانيم . پرسيد : چگونه است حال شما ؟ گفت : حال ما نيك است ودر نعمت ورفاهيم ، فرود آي خدا تو را رحمت كند تا أو بيايد . إبراهيم ابا كرد وأو مكرّر مبالغه كرد وإبراهيم ابا فرمود . زن گفت : پس سرت را پيش آور كه من بشويم كه سرت را ژوليده مىبينم . پس غسولى آورد وسنگى نزديك آورد تا إبراهيم عليه السّلام يك پاى خود را گردانيد وبر روى سنگ گذاشت وپاى ديگرش در ركاب بود تا يك جانب سر مبارك أو را شست ، پس به جانب ديگر پاى را گردانيد تا جانب ديگر را شست ، پس بر آن زن سلام كرد وفرمود : چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد وگفت : عتبهء خانهء خود را رعايت ومحافظت كن كه خوب است . چون إسماعيل برگشت واز عقبه بالا آمد ، بوى پدر خود را شنيد ، از زن پرسيد : كسى به اينجا آمد ؟ گفت : بلى ، مرد پيرى آمد واين جاى پاهاى اوست كه در سنگ مانده است . پس إسماعيل افتاد وجاى قدم پدر خود را بوسيد . پس حضرت صادق عليه السّلام فرمود : ساره از أولاد پيغمبران بود وإبراهيم عليه السّلام أو را خواسته بود به شرط آنكه مخالفت أو نكند وهر چه أو تكليف كند كه مخالف حق نباشد قبول