العلامة المجلسي
396
حياة القلوب ( فارسي )
جبرئيل گفت : شما را به كفايتكننده گذاشته است . پس جبرئيل دستش را در زمزم گذاشت وپيچيد ، ناگاه آب جارى شد ، پس هاجر مشگى گرفت كه پرآب كند از ترس اينكه مبادا آب برطرف شود ! جبرئيل گفت : اين آب براي شما باقي مىماند ، پسرت را بطلب . پس از آن آب آشاميدند وتعيّش كردند تا آنكه إبراهيم عليه السّلام آمد وخبر را به أو نقل كردند ، فرمود : أو جبرئيل بود « 1 » . وبه سند حسن از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : إسماعيل عليه السّلام زنى از عمالقه به عقد خود در آورد كه أو را « سامه » مىگفتند ، وچون إبراهيم عليه السّلام مشتاق ديدن إسماعيل شد بر درازگوشى سوار شده وساره عهد گرفت از أو كه فرود نيايد تا برگردد ، وچون به مكة آمد هاجر به سراى باقي منتقل شده بود ، زن إسماعيل را ديد واز أو پرسيد : شوهرت كجاست ؟ گفت : به شكار رفته است . پرسيد : حال شما چگونه است ؟ گفت : حال ما سخت است وزندگانى ما به دشوارى مىگذرد . وتكليف فرود آمدن نكرد آن حضرت را ، إبراهيم عليه السّلام فرمود : چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد وگفت : عتبهء خانهات را تغيير بده . چون إسماعيل برگشت واز گردنگاه بالا آمد ، بوى پدر خود را شنيد ، به نزديك زن آمد وپرسيد كه : كسى به نزد تو آمد ؟ گفت : بلى ، مرد پيرى آمد واز تو سؤال كرد . إسماعيل گفت : آيا تو را به چيزى امر فرمود ؟ گفت : بلى ، فرمود : چون شوهرت بيايد بگو مرد پيرى آمد وتو را امر مىكند كه عتبهء خانهات را تغيير بدهى .
--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 110 .