العلامة المجلسي
337
حياة القلوب ( فارسي )
آزر گفت : واي بر تو ! اگر پادشاه اين را بداند منزلت من در نزد أو برطرف شود ؛ وآزر صاحب اختيار ووزير نمرود بود واز براي أو بت مىتراشيد وبه فرزندانش مىداد كه مىفروختند وبتخانه در دست أو بود . پس مادر إبراهيم به آزر گفت : بر تو باكى نيست ، اگر پادشاه مطّلع نشود فرزند ما مىماند ، واگر مطّلع شود من جواب پادشاه مىگويم ، وهرگاه كه آزر بسوى إبراهيم عليه السّلام نظر مىكرد محبت عظيم از أو در دلش بهم مىرسيد ، وبت مىداد به أو كه بفروشد چنانچه به برادرانش مىداد ، پس إبراهيم ريسمانى در گردن بت مىبست وبه زمين مىكشيد ومىگفت : كيست كه بخرد چيزى را كه نه ضررى به أو مىتواند رسانيد ونه نفعي ؟ ودر آب ولجن بت را فرومىبرد ومىگفت : بياشام وحرف بزن . پس چون برادرانش اينها را براي آزر نقل كردند ، آزر إبراهيم را طلبيد ومنع كرد امّا سودى نبخشيد ، پس أو را در خانهء خود حبس كرد ونگذاشت كه بيرون رود « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام منقول است كه : در روز أول ماه ذيحجه حضرت إبراهيم خليل عليه السّلام متولد شد « 2 » . وبه سند صحيح از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : پدر حضرت إبراهيم منجّم نمرود بن كنعان بود ، ونمرود بىرأى أو كارى نمىكرد ، پس شبى از شبها نظر كرد در ستارگان ، چون صبح شد به نمرود گفت : در اين شب امر عجيبى ديدهام . نمرود گفت : چه ديدى ؟ گفت : ديدم كه فرزندى بهم رسد در زمين ما كه هلاك ما در دست أو باشد ، ودر اندك زماني ديگر مادر أو به أو حامله شود . پس نمرود تعجب كرد از اين امر وگفت : آيا زنان به أو حامله شدهاند ؟ گفت : نه .
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 206 . ( 2 ) . كافى 4 / 149 .