العلامة المجلسي
338
حياة القلوب ( فارسي )
وأو در علم نجوم يافته بود كه أو را به آتش بسوزانند واين را نيافته بود كه خدا أو را نجات خواهد داد . پس امر كرد نمرود كه مردان را از زنان جدا كنند ومردان از شهر بيرون روند وزنان در شهر باشند ، ودر همان شب پدر إبراهيم عليه السّلام مجامعت كرد با زوجهء خود ونطفهء إبراهيم بسته شد ، پس گمان برد كه همين فرزند خواهد بود ، پس طلبيد زنان قابله را كه هر چه در شكم بود مىدانستند ، ونظر كردند به مادر إبراهيم ، پس حق تعالى آنچه در رحم بود بر پشت چسبانيد كه آن زنان نيافتند وگفتند : ما در شكم اين زن چيزى نمىبينيم . پس چون إبراهيم متولد شد پدرش خواست كه أو را به نزد نمرود برد ، زن أو گفت : پسر خود را مبر به نزد نمرود كه أو را بكشد ، بگذار من أو را به يكى از اين غارها ببرم وبيندازم تا اجلش برسد وبميرد وتو پسر خود را نكشته باشى . گفت : ببر . پس مادر إبراهيم عليه السّلام أو را به غارى برد وشير داد وبر در غار سنگى گذاشت وبرگشت ، پس حق تعالى روزى أو را در انگشت مهين خودش مقرر فرمود كه انگشت خود را مىمكيد وشير از آن بهم مىرسيد ومىخورد ، ودر روزى آن قدر نشو ونما مىكرد كه أطفال ديگر در هفتهاى مىكنند ، ودر هفته آن قدر نمو مىكرد كه أطفال ديگر در ما هي مىكنند ، ودر ما هي آن قدر نمو مىكرد كه أطفال ديگر در سالى ، پس مدتها بر اين گذشت ، روزى مادرش به پدرش گفت : مرا رخصت ده بروم بسوى غار وببينم چه بر سر فرزند ما آمده است ؟ پدر أو را رخصت داد ، چون مادر داخل غار شد ديد كه إبراهيم زنده است وچشمهايش مانند دو چراغ روشنى مىدهند ، پس أو را برداشته به سينهء خود چسبانيد وأو را شير داد وبرگشت . پدرش أحوال إبراهيم را جويا شد . گفت : أو را در خاك پنهان كردم وبرگشتم . پس هميشه چنين بود كه گاهى به بهانهء كارى از پدر إبراهيم غايب مىشد وخود را به إبراهيم مىرسانيد وأو را شير مىداد .