العلامة المجلسي

336

حياة القلوب ( فارسي )

خداوند قادر حكيم براي إبراهيم در انگشت مهينش شيرى قرار داد كه أو مىمكيد وهر چند گاهى يك مرتبه مادر به نزد أو مىآمد . ونمرود به هر زن حامله قابله‌اى موكّل گردانيده بود كه هر پسرى كه متولد شد أو را بكشند ، لهذا مادر إبراهيم از ترس كشتن ، إبراهيم را در آن غار پنهان كرده بود ، وإبراهيم عليه السّلام در روزى آن قدر نمو مىكرد كه ديگران در ما هي آن قدر نمو كنند ، تا آنكه در غار سيزده‌ساله شد ، پس مادر به ديدن أو رفت ، چون خواست كه بيرون آيد چنگ در أو زد وگفت : اى مادر ! مرا بيرون بر . مادر گفت : اى فرزند ! اگر پادشاه بداند كه تو در اين زمان متولد شده‌اى تو را بكشد . پس چون مادرش بيرون رفت ، حضرت إبراهيم عليه السّلام خود از غار بيرون آمد ودر آن وقت آفتاب فرورفته بود ، پس نظرش بر زهره افتاد گفت : اين خداى من است ، چون زهره فرو رفت گفت : اگر خداى من مىبود حركت نمىكرد وزايل نمىشد ، وگفت : دوست نمىدارم آفلان را ، يعنى آنها كه غايب مىشوند ؛ وچون ماه از مشرق طالع شد گفت : اين خداى من است اين بزرگتر ونيكوتر است از زهره ، پس چون حركت كرد وزايل شد گفت : اگر هدايت نكند مرا پروردگار من هرآينه خواهم بود از گروه گمراهان ؛ پس چون صبح شد وآفتاب طالع شد وشعاعش عالم را روشن كرد گفت : اين بزرگتر ونيكوتر است ، پس چون حركت كرد وزايل شد حق تعالى گشود براي حضرت إبراهيم عليه السّلام آسمانها را تا آنكه عرش وهر كه بر عرش است ديد ، وخدا ملكوت آسمانها وزمين را به أو نمود ، پس در آن وقت گفت : اى قوم ! من بيزارم از آنچه شما شريك خدا گردانيده‌ايد ، گردانيدم روى خود را بسوى آن كسى كه از نو پديد آورده آسمانها وزمين را در حالتي كه ميل‌كننده‌ام از دينهاى باطل به دين حق ونيستم از مشركان . پس آمد به نزد مادرش ، ومادرش أو را داخل خانهء آزر كرد ودر ميان فرزندان خود أو را رها كرد ، چون آزر به خانه آمد ونظرش بر أو افتاد به مادر إبراهيم گفت : اين كيست كه در پادشاهى ملك زنده مانده است وملك فرزندان مردم را مىكشد ؟ گفت : اين پسر توست در فلان وقت متولد شده كه من از تو عزلت كردم .