العلامة المجلسي
313
حياة القلوب ( فارسي )
كردند به كوهى كه در نزديكى ايشان بود وگفتند : اى صالح ! بيا برويم به نزديك اين كوه كه در آنجا سؤال كنيم . چون به نزد كوه رسيدند گفتند : اى صالح ! سؤال كن از پروردگارت كه در همين ساعت بيرون آورد از اين كوه شتر مادهء سرخ موى بسيار سرخ پركركى كه دهماهه آبستن باشد واز پهلو تا پهلوى ديگرش يك ميل باشد ، يعنى ثلث فرسخ . حضرت صالح عليه السّلام گفت : از من سؤال كرديد چيزى را كه بر من عظيم است وبر خداى من بسيار سهل وآسان است . پس صالح عليه السّلام از خدا سؤال كرد ودر ساعت كوه شكافته شد وآوازى عظيم ظاهر شد كه نزديك بود عقلها از شدت آن پرواز كند ، واضطراب كرد كوه به نحوى كه اضطراب مىكند زن در هنگام زائيدن ، پس ناگاه سر ناقة از آن شكاف ظاهر شد وهنوز گردنش تمام بيرون نيامده بود كه شروع به نشخوارگى كرد ، پس جميع بدنش بيرون آمد تا بر روى زمين درست ايستاد . چون اين حال غريب را مشاهده كردند گفتند : اى صالح ! چه بسيار زود أجابت كرد تو را خداى تو ، پس سؤال كن از پروردگار خود كه فرزندش را هم بيرون آورد . پس از خدا سؤال كرد ودر ساعت فرزندش از ناقة جدا شد وبرگرد ناقة مىگرديد . پس حضرت صالح عليه السّلام فرمود : اى قوم ! ديگر چيزى ماند ؟ گفتند : نه ، بيا برويم به نزد قوم خود وايشان را خبر دهيم به آنچه ديديم تا ايمان به تو بياورند . پس برگشتند واز اين هفتاد نفر هنوز به قوم نرسيده شصت وچهار نفر مرتد شدند وگفتند : جادو كرد ، وشش تن ثابت ماندند وگفتند : آنچه ديديم حق بود ، وميان ايشان سخن بسيار شد وبرگشتند تكذيب كنندگان حضرت صالح را مگر آن شش نفر ، واز آن شش نفر نيز يك نفر شك كرد ، وآخر در ميان آنها بود كه ناقة را پى كردند . راوي گفت : من در شام ديدم آن كوه را كه شكاف آن يك ميل است وجاى پهلوى ناقة