العلامة المجلسي
239
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : تعجب مىكنم ، زيرا كه در زير عرش بودم وحق تعالى مرا امر فرمود كه قبض روح إدريس بكنم در ميان آسمان چهارم وپنجم ، پس چون إدريس اين سخن را شنيد بر خود لرزيد واز بال ملك افتاد وملك الموت در همانجا قبض روح أو كرد ، چنانكه خدا مىفرمايد وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا . وَرَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا « 1 » . « 2 » ودر حديث ديگر از عبد اللّه بن عباس منقول است كه : إدريس عليه السّلام روزها در زمين سياحت مىكرد ومىگرديد وروزه مىداشت ، وهر جا كه شب أو را فرومىگرفت به روز مىآورد وروزى أو به أو مىرسيد هر جا كه افطار مىكرد ، واز عمل صالح أو ملائكة مثل عمل جميع أهل زمين بالا مىبردند ، پس ملك الموت از خدا رخصت طلبيد كه به ديدن إدريس بيايد وبر أو سلام كند ، پس مرخّص شد وبه نزد إدريس آمد وگفت : مىخواهم مصاحب تو باشم وبا تو همراه باشم ، پس رفيق يكديگر شدند وروزها مىگرديدند وروزه مىداشتند ، وچون شب مىشد طعام إدريس عليه السّلام براي افطار أو مىرسيد وتناول مىنمود وملك الموت را بسوى طعام خود دعوت مىكرد وأو مىگفت : مرا به طعام احتياجى نيست ، پس برمىخاستند به نماز ، وإدريس را سستى بهم مىرسيد وبه خواب مىرفت وملك الموت مانده نمىشد وبه خواب نمىرفت . پس چند روز بر اين حال بودند تا گذشتند به گلهء گوسفندى وباغ انگورى كه انگورش رسيده بود ، پس ملك الموت گفت كه : مىخواهى از اين گله برهاى يا از اين باغ خوشهء انگورى چند بگيريم وشب به آن افطار كنيم ؟ إدريس گفت : سبحان اللّه تو را تكليف مىكنم كه از مال من بخورى ابا مىكنى ، پس چگونه مرا تكليف به خوردن مال ديگران بىاذن ايشان مىكنى ؟ ! پس إدريس گفت كه : با من مصاحبت كردى ونيكو رفاقت كردى بگو تو كيستى ؟ گفت : من ملك المؤتم .
--> ( 1 ) . سورهء مريم : 56 و 57 . ( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 76 ؛ كافى 3 / 257 .