العلامة المجلسي
240
حياة القلوب ( فارسي )
إدريس گفت كه : مرا بسوى تو حاجتي هست . گفت : كدام است ؟ إدريس گفت : مىخواهم مرا بسوى آسمان بالا برى . پس ملك الموت از خدا رخصت طلبيد وأو را بر بال خود گرفت وبه آسمان بالا برد ، پس إدريس گفت كه : مرا به تو حاجت ديگر هست . گفت : آن حاجت چيست ؟ گفت : شنيدهام كه مرگ بسيار شديد است ، مىخواهم كه قدرى از آن به من بچشانى تا ببينم كه چنان است كه شنيدهام ؟ پس از خدا رخصت طلبيد وچون مرخّص شد ساعتي نفس أو را گرفت ، پس دست برداشت وپرسيد كه : چگونه ديدى مرگ را ؟ گفت : شديدتر است از آنچه شنيده بودم ، وحاجت ديگر به تو دارم كه آتش جهنم را به من بنمائى . پس ملك الموت امر كرد خزينهدار جهنم را كه در جهنم را بگشايد ، چون إدريس جهنم را ديد غش كرد وافتاد ، وچون به حال خود آمد گفت : حاجت ديگر به تو دارم كه بهشت را به من بنمائى ، پس ملك الموت از خزينهدار بهشت رخصت طلبيد وإدريس داخل بهشت شد وگفت : اى ملك الموت ! من از اينجا بيرون نمىآيم ، زيرا كه خدا فرموده است : « هر نفس چشندهء مرگ است » « 1 » ومن چشيدم ، وفرمود كه : « هيچيك از شما نيست مگر وارد مىشود نزد جهنم » « 2 » ومن وارد شدم ، وفرموده است كه : « أهل بهشت از بهشت بيرون نمىروند وهميشه خواهند بود » « 3 » . « 4 » مؤلف گويد : اين حديث از طريق عامه وموافق روايات ايشان است ، ودو حديث أول محلّ اعتمادند .
--> ( 1 ) . سورهء أنبياء : 35 . ( 2 ) . سورهء مريم : 71 . ( 3 ) . سورهء حجر : 48 . ( 4 ) . قصص الأنبياء راوندى 77 ؛ عرائس المجالس 50 .