العلامة المجلسي
236
حياة القلوب ( فارسي )
أو به اذن خدا . پس چون آن زن سخن إدريس را شنيد وپسرش را ديد كه بعد از مردن زنده شد گفت : گواهى مىدهم كه تو إدريس پيغمبرى ؛ وبيرون آمد وبه صداى بلند فرياد كرد در ميان شهر كه : بشارت باد شما را به فرج كه إدريس به شهر شما درآمده است . وإدريس رفت ونشست بر موضعي كه شهر آن جبار أول در آنجا بود وآن بر بالاى تلّى بود ، پس به گرد آمدند نزد أو گروهى از أهل شهر أو وگفتند : اى إدريس ! آيا بر ما رحم نكردى در اين بيست سال كه ما در مشقّت وتعب وگرسنگى بوديم ؟ پس دعا كن كه خدا باران بر ما ببارد . إدريس گفت : دعا نمىكنم تا بيايد اين پادشاه جبار شما وجميع أهل شهر شما همگى پياده با پاهاى برهنه واز من سؤال كنند تا من دعا كنم . چون آن جبار اين سخن را شنيد چهل كس فرستاد كه إدريس را نزد أو حاضر گردانند ، چون به نزد أو آمدند گفتند : جبار ما را فرستاده است كه تو را به نزد أو بريم ، پس آن حضرت نفرين كرد بر ايشان وهمگى مردند . چون اين خبر به آن جبار رسيد پانصد نفر فرستاد كه أو را بياورند ، چون آمدند وگفتند كه ما آمدهايم كه تو را به نزد جبار بريم آن حضرت گفت : نظر كنيد بسوى آن چهل نفر كه چگونه مردهاند ، اگر برنگرديد شما را نيز چنين كنم ، گفتند : اى إدريس ! ما را به گرسنگى كشتى در مدت بيست سال والحال نفرين مرگ بر ما مىكنى ، آيا تو را رحم نيست ؟ إدريس گفت : من به نزد آن جبار نمىآيم ودعاى باران نمىكنم تا جبار شما با جميع أهل شهر شما پياده وپا برهنه بيايند به نزد من . پس آن گروه برگشتند بسوى آن جبار وسخن آن حضرت را به أو نقل كردند واز أو التماس كردند كه با أهل شهر پياده وپا برهنه به نزد إدريس برود ، پس به اين حال آمدند وبه نزد آن حضرت ايستادند با خضوع وشكستگى ، واستدعا كردند كه دعا كند تا خدا بر ايشان باران ببارد ، پس قبول فرمود واز خدا طلبيد كه باران بر آن شهر ونواحي آن بفرستد ، پس ابرى بر بالاى سر ايشان بلند شد ورعد وبرق از آن ظاهر شد ودر همان ساعت بر ايشان باران باريد به حدّى كه گمان