العلامة المجلسي

235

حياة القلوب ( فارسي )

كن كه من باران بر ايشان ببارم ، سؤال نكردى وبخل كردى بر ايشان به سؤال كردن ، پس گرسنگى را به تو چشانيدم وصبرت كم شد وجزعت ظاهر گرديد ، پس از اين غار پائين رو وطلب معاش از براي خود بكن كه تو را به خود گذاشتم كه چارهء روزى خود بكنى وطلب نمائى . پس إدريس از جاى خود فرود آمد كه طلب خوردنى بكند براي رفع گرسنگى ، وچون به نزديك شهر رسيد دودى ديد كه از بعضي خانه‌ها بالا مىرود ، پس بسوى آن خانه رفت وداخل شد وديد پيرزالى را كه دو نان را تنگ گرفته است وبر آتش انداخته است ، گفت : اى زن ! مرا طعام بده كه از گرسنگى بىطاقت شده‌ام . زن گفت : اى بندهء خدا ! نفرين إدريس براي ما زيادتى نگذاشته است كه به ديگرى بخورانيم . وسوگند ياد كرد كه : مالك چيزى بغير اين دو گردهء نان نيستم وگفت : برو وطلب معاش از غير مردم اين شهر بكن . إدريس گفت : آن قدر طعام به من بده كه جان خود را به آن نگاه دارم ودر پايم قوّت رفتار بهم رسد كه به طلب معاش بروم . زن گفت : اين دو گردهء نان است : يكى از من است وديگرى از پسر من است ، اگر قوت خود را به تو دهم مىميرم ، واگر قوت پسر خود را به تو دهم أو مىميرد ودر اينجا زيادتى نيست كه به تو بدهم . إدريس گفت : پسر تو طفل است ونيم قرص براي زندگى أو كافى است ، ونيم قرص براي من كافى است كه به آن زنده بمانم ومن وأو هر دو به اين يك گردهء نان اكتفا مىتوانيم نمود . پس زن گردهء نان خود را خورد وگردهء ديگر را ميان إدريس وپسر خود قسمت كرد . چون پسر ديد كه إدريس از گردهء نان أو مىخورد اضطراب كرد تا مرد ، مادرش گفت : اى بندهء خدا ! فرزند مرا كشتى ؟ ! إدريس گفت : جزع مكن كه من أو را به اذن خدا زنده مىگردانم ، پس إدريس دو بازوى طفل را به دو دست خود گرفت وگفت : اى روحي كه بيرون رفته‌اى از بدن اين پسر ! به اذن خدا برگرد بسوى بدن أو به اذن خدا ، ومنم إدريس پيغمبر . پس روح طفل برگشت بسوى