العلامة المجلسي
231
حياة القلوب ( فارسي )
گذشت به زمين سبز خوش آيندهاى كه ملك يكى از رافضيان بود - يعنى مؤمنان خالص كه ترك دين باطل كرده وبيزارى از أهل آن مىكردند - پس آن زمين أو را خوش آمد واز وزيران خود پرسيد : از كيست اين زمين ؟ گفتند : از بندهاى است از بندگان پادشاه كه فلان رافضي است . پادشاه أو را طلبيد وزمين را از أو خواست . أو گفت كه : عيال من به اين زمين محتاجترند از تو . پادشاه گفت : به من بفروش من قيمت آن را مىدهم . گفت : نمىبخشم ونمىفروشم ، ترك كن ذكر اين زمين را . پادشاه در غضب شد ومتغير گرديد وغمناك ومتفكر با أهل خود برگشت . وأو زنى داشت از ازارقه وأو را بسيار دوست مىداشت ودر كارها با أو مشورت مىكرد ، چون در مجلس خود قرار گرفت زن را طلبيد كه با أو مشورت كند ، چون زن أو را در نهايت غضب ديد از أو پرسيد كه : اى پادشاه ! تو را چه داهيه عارض شده است كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است ؟ پادشاه قصهء زمين را به أو نقل كرد ، وآنچه أو به صاحب زمين گفته بود وآنچه صاحب زمين به أو گفته بود . زن گفت : اى پادشاه ! كسى غم مىخورد وبه غضب مىآيد كه قدرت بر تغيير وانتقام نداشته باشد ، واگر نمىخواهى كه أو را بىحجتى بكشى ، من تدبيري در باب كشتن أو مىكنم كه زمين بدست تو در آيد وتو را نزد أهل مملكت خود در اين باب عذرى بوده باشد . پادشاه گفت : آن تدبير چيست ؟ زن گفت : جماعتى از ازارقه را كه أصحاب منند مىفرستم به نزد أو كه أو را بياورند ونزد تو شهادت بدهند كه أو بيزارى جسته است از دين تو ، پس جايز مىشود تو را كه أو را بكشى وزمين را بگيرى . پادشاه گفت : پس بكن اين كار را . وآن زن أصحابي چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند وحلال مىدانستند كشتن رافضيان از مؤمنان را ، پس آن جماعت را طلبيد و