العلامة المجلسي
232
حياة القلوب ( فارسي )
ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضي بيزار شد از دين پادشاه وبه اين سبب پادشاه أو را كشت وزمين أو را گرفت . پس حق تعالى در اين وقت براي آن مؤمن غضب كرد بر ايشان ووحى فرمود به إدريس كه : برو به نزد آن جبار وبه أو بگو كه : راضى نشدى به اينكه بندهء مرا به ستم كشتى تا آنكه زمين أو را نيز براي خود گرفتى وعيال أو را محتاج وگرسنه گذاشتى ؟ بعزت خود سوگند مىخورم كه در قيامت از براي أو از تو انتقام بكشم ودر دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم وشهر تو را خراب كنم وعزتت را به ذلّت بدل كنم وبه خورد سگان بدهم گوشت زن تو را ، آيا تو را مغرور كرد اى امتحانكردهشدهء حلم من ؟ پس حضرت إدريس عليه السّلام بر پادشاه داخل شد در وقتي كه در مجلس نشسته بود واصحابش بر دورش نشسته بودند وگفت : اى جبار ! من رسول خدايم بسوى تو ؛ ورسالت را تمام ادا كرد . آن جبار گفت كه : بيرون رو از مجلس من اى إدريس كه از دست من جان نخواهى برد . پس زنش را طلبيد ورسالت إدريس را به أو نقل كرد . زن گفت : مترس از رسالت خداى إدريس كه من كسى را مىفرستم كه إدريس را بكشد وباطل شود رسالت خداى أو وآنچه پيغام براي تو آورده بود . پادشاه گفت : پس بكن . وإدريس أصحابي چند داشت از رافضيان مؤمنان كه جمع مىشدند در مجلس أو وانس مىگرفتند به أو وإدريس انس مىگرفت به ايشان ، پس خبر داد إدريس ايشان را به آنچه خدا به أو وحى كرد ورسالتي كه به آن جبار رسانيد ، پس ايشان ترسيدند بر إدريس وأصحاب أو ، وترسيدند كه أو را بكشند . وآن زن چهل تن از ازارقه را فرستاد كه إدريس را بكشند ، چون آمدند به آن محلّى كه در آنجا إدريس با أصحاب خود مىنشست ، أو را در آنجا نيافتند وبرگشتند ، وچون أصحاب إدريس يافتند كه ايشان به قصد كشتن أو آمده بودند متفرق شدند وإدريس را يافتند وبه أو گفتند كه : اى إدريس ! در حذر باش كه اين جبار ارادهء كشتن تو را دارد وامروز چهل نفر از ازارقه را براي كشتن تو فرستاده بود ، پس از اين شهر بيرون رو . إدريس در همان روز با جماعتى از أصحاب خود از آن شهر بيرون رفت ، وچون سحر