الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : فخر الدين حجازى )
50
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي )
( 1 ) در چهرهء نوزاد ترسيمى از سيماى پيامبر ميدرخشيد و فروغ نبوت و امامت به همراه هم در پيشانى بلندش تجلى داشت . خبر ولادت حسن ، پيامبر را شادمان كرد و موجى از سرور قلب پاكش را در برگرفت و بلافاصله بخانهء فاطمه رفت ، همان دخترى كه از فرزندان او مردان و زنان آينده افتخار مىيابند ، پيامبر به آنجا رفت تا ميلاد نوزاد را بدخترش فاطمه و برادرش على ( ع ) شاد باش و مباركباد گويد و از بركات وجود خويش كه همهء جهان را دربرگرفته به آن كودك افاضه فرمايد . چون به خانه رسيد فرياد زد : اسماء پسرم را بياور . اسماء نوزاد را كه در پارچهاى زرد رنگ پيچيده بود بحضور آورد . پيامبر فرمود مگر بشما نگفتم كودك را در پارچهء زرد نگذاريد . پس زبان در دهان كودك نهاد و گفت خداوندا ، او و فرزندانش را از شرّ اهريمن مردود ، به پناه تو مىآورم « 2 » و بعد در گوشهاى كودك اذان و اقامه گفت « 3 » و اين نغمهء آسمانى ، نسيم جانبخشى بود كه از دهان پيامبر بر گوش حسن وزيد تا درخشانتر از آنچه در جهان است بر پهنهء هستى بدرخشد . چه سر آغاز نيكوئى كه در حيات حسن پديد آمد و چنين طليعهء نيكوئى ديگران را پديد نيامد .
--> گويند مدت حمل حسن ، شش ماه بوده است ولى صاحب فصول المهمه اين سخن را درست نميداند و ميگويد : فرزندى در ششماهگى به دنيا نيامده كه زنده بماند مگر عيسى بن مريم و در اعيان الشيعة نيز چنين آمده است . ( 2 ) - دائرة المعارف بستانى ، جلد 7 . ( 3 ) - در « مسند ابن حنبل » جلد 6 ، گفته شده است كه بدستور پيغمبر ، اسماء و ام سلمه در گوش كودك اذان گفتند و فرمود هر كودكى را بايد چنين كنند تا خداوند او را از شر شيطان نگه دارد ، شبلنجى هم در نور الابصار اين مطلب را آورده است .