سيد حسن مير جهانى طباطبائى

632

جنة العاصمة ( فارسي )

ما ، و از او استقصا كن و بخواه و خبر بگير از آنچه كه بر ما وارد شده ، چقدر جوش و سوزشى كه در سينهء او ، او را به اضطراب انداخته كه براى نشر دادن آن راهى نيافتيم ، زود باشد كه براى تو مىگويد و خدا حكم خواهد كرد و او احكم الحاكمين است . و درود بر تو و دختر باد ، درود وداع‌كننده‌اى كه بغض و ملالى در آن نيست ، و انصراف من از قبر نه از راه ملالت است ، و اگر برخيزم نه از بدگمانى است ، بلكه به سبب وعده‌اى است كه خدا به صبركنندگان داده ، و اگر غلبهء سؤال كرده‌شدگان نبود هرآينه لازم مىدانستم كه در اينجا مقام كنم و معتكف شوم و مانند زن جوان‌مرده گريه نمىكنم بر بزرگى مصيبت ، پس خدا مىبيند كه دخترت به پنهانى دفن كرده مىشود ، و حق او از روى ظلم و غضب غصب كرده شد ، و از ارث خود ممنوع شد ، و دور نبود عهدى كه از آنها گرفته شد ، و هنوز ذكر تو كهنه نشده ، و بسوى خداست اى رسول خدا نيكوئى صبر و شكيبائى ، و درود متّصل خدا و رضوان خدا بر تو و او باد . از ابن عبّاس رحمه اللّه روايت شده كه چون فاطمهء زهراء سلام اللّه عليها وفات يافت مدينه از گريهء مردان و زنان بلرزه درآمد ، و دهشتى اهل آن را فروگرفت مانند روزى كه پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رحلت فرمود ، پس ابو بكر و عمر براى تعزيت گفتن به على عليه السّلام آمدند ، و مىگفتند : اى ابو الحسن ! پيشى نگير از ما به نماز گزاردن بر دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . پس چون شب شد على عليه السّلام عبّاس و فضل و مقداد و سلمان و اباذر را طلبيد و عبّاس را مقدّم داشت ، و نماز گزارد بر او و او را دفن كردند در شب . چون صبح شد مردمان آمدند و ابو بكر و عمر هم آمدند كه نماز بگزارند بر فاطمه سلام اللّه عليها ، مقداد گفت : فاطمه را در شب دفن كرديم . پس عمر روى كرد به ابى بكر و گفت : نگفتم كه زود باشد اين كار را مىكنند يا قطعا اين كار را خواهند كرد .