سيد حسن مير جهانى طباطبائى
633
جنة العاصمة ( فارسي )
عبّاس گفت : فاطمه وصيّت كرد كه اين دو نفر بر او نماز نگزارند . عمر گفت : اى پسران هاشم ! حسدى كه از قديم داشتيد ترك نمىكنيد براى ما هرگز ، اين كينهايست كه در سينههاى شماست و هرگز بيرون نمىرود ، بذات خدا قسم همّت مىكنم و قبر او را نبش مىنمايم و بر او نماز مىگزارم . على عليه السّلام فرمود : قسم بذات خدا اى پسر صهّاك اگر چنين كارى را خواستى بكنى دست راستت به تو برنمىگردد اگر شمشير خود را از غلاف بيرون آوردم غلاف نخواهم كرد تا جان تو را نگيرم . پس عمر شكست خورد و ساكت شد چون مىدانست كه على عليه السّلام هرگاه قسم ياد كند راست مىگويد ، پس فرمود : اى عمر ! آيا تو نيستى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله قصد كشتن تو را كرد نزد من فرستاد و من آمدم در حالتى كه شمشير خود را به گردن انداخته بودم و بسوى تو آمدم تا تو را بكشم ، خداى تعالى آيهاى فرستاد كه : فَلا تَعْجَل عَلَيْهِم إِنَّما نَعُدُّ لَهُم عَدًّا « 1 » . و نيز از ابن عبّاس روايت شده كه در وقت رحلت صدّيقه طاهره سلام اللّه عليها امير مؤمنان و حسنين عليهم السّلام در منزل نبودند ، چون حسنين وارد منزل شدند ديدند مادرشان رو به قبله خوابيده ، حسين عليه السّلام به بالين مادر آمد و او را حركت داد ديد كه مادرش از دنيا رفته به برادرش امام حسن عليه السّلام گفت : اى برادر ، اجر دهد تو را خدا در مصيبت مادر . پس از خانه بيرون دويدند ، و پدر بزرگوار خودشان را خبر دادند . حضرت امير عليه السّلام از شنيدن اين خبر غش كرد آب به صورتش پاشيدند تا به خود آمد وارد منزل شد كاغذى بالاى سر صدّيقهء طاهره سلام اللّه عليها ديد كه در آن نوشته
--> ( 1 ) سوره مريم : 84 .