سيد حسن مير جهانى طباطبائى

621

جنة العاصمة ( فارسي )

فضل بن دكين از مسروق ، و در سنن از قزوينى ، و الابانه از عكبرى ، و مسند از موصلى ، و فضائل از احمد بسندهاى ايشان از عروه از مسروق روايت كرده‌اند از عايشه كه گفت : آمد فاطمه و چنين راه مىرفت كه راه رفتن او مانند راه رفتن پيغمبر بود ، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : مرحبا بابنتي ، فأجلسها عن يمينه و أسرّ إليها حديثا فبكت ، ثم أسرّ إليها حديثا فضحكت ، فسألتها عن ذلك ، فقالت : ما أفشي سرّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، حتّى إذا قبض سألتها ، فقالت : إنّه أسرّ إليّ فقال : إن جبرئيل كان يعارضني بالقرآن كل سنة مرّة و إنّه عارضني به العام مرّتين ، و لا أراني إلّا و قد حضر أجلي ، و إنّك لأوّل أهل بيتي لحوقا بي ، و نعم السلف أنا لك ، بكيت لذلك ، ثم قال : ألا ترضين أن تكوني سيّدة نساء العالمين ؟ فضحكت لذلك « 1 » . يعنى : مرحبا به دختر من ، پس او را به طرف راست خود نشانيد و حديثى آهسته سرّا براى او گفت ، پس فاطمه گريه كرد ، پس حديث ديگرى سرّا براى او گفت و او خنديد ، و من از او پرسيدم جهت آن را ، فرمود : افشا نمىكنم سرّ رسول خدا را ، و اين بود تا وقتى كه پيغمبر از دنيا رفت ، از او سؤال كردم ، فرمود : پدرم اين راز را گفت و فرمود : جبرئيل در هر سالى براى من يك مرتبه با قرآن خود را به من عرضه مىداشت و امسال دو مرتبه ، و به من ننمود مگر اينكه زمان مردن من رسيده ، و تو اول كسى هستى از اهل بيت من كه به من ملحق خواهى شد ، و من خوب پيشروى هستم براى تو ، من گريه كردم ، پس فرمود : آيا راضى نيستى تو سيّدهء تمام زن‌هاى همهء عالم‌ها باشى ؟ پس براى اين خنديدم . و روي أنّها ما زالت بعد أبيها معصّبة الرأس ، ناحلة الجسم ، منهدّة الرّكن ، باكية العين ، محترقة القلب ، يغشى عليها ساعة بعد ساعة ، و تقول لولديها : أين أبوكما الذي كان يكرمكما و يحملكما مرّة بعد مرّة ؟ أين أبوكما الذي كان أشدّ الناس شفقة عليكما فلا يدعكما تمشيان على

--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 43 ص 181 .