سيد حسن مير جهانى طباطبائى
622
جنة العاصمة ( فارسي )
الأرض ؟ و لا أراه يفتح هذا الباب أبدا و لا يحملكما على عاتقه كما لم يزل يفعل بكما . ثم مرضت و مكثت أربعين ليلة ، ثم دعت أم أيمن و أسماء بنت عميس و عليّا عليه السّلام و أوصت إلى علي بثلاث : أن يتزوّج بابنة أختها أمامة لحبّها أولادها ، و أن يتّخذ نعشا لأنّها كانت رأت الملائكة تصوّروا صورته و وصفته له ، و أن لا يشهد أحد جنازتها ممّن ظلمها ، و أن لا يترك أن يصلّي عليها أحد منهم « 1 » . يعنى : و روايت شده كه آن حضرت پس از پدرش دستمال مصيبت بر سر بسته در حالتى كه جسم او كاهيده شده ، و ركن او منهدم شده ، و چشمش گريان بود ، و سوزش دل او زياد بود ، ساعتى بعد از ساعتى غش مىكرد ، و مىگفت به دو فرزند خود كه : كجا رفت پدر شما كه شما را گرامى مىداشت ، و هر مرتبهاى شما را بلند مىكرد ؟ كجا رفت پدر شما كه از همهء مردمان بيشتر به شما مهربان بود نمىگذاشت روى زمين راه رويد ؟ و ديگر نمىبينم او را كه اين در را بر روى شما باز كند هرگز ، و شما را بر گردن خود سوار كند چنانچه هميشه اين كار را با شما مىكرد . پس بيمار شد و چهل روز بيمارى او طولانى شد ، پس ام ايمن و اسماء بنت عميس و على عليه السّلام را نزد خود خواند و به على عليه السّلام سه وصيّت كرد : يكى اينكه بعد از او تزويج كند امامه دختر خواهر خود را براى آنكه اولاد او را دوست مىداشت ، و ديگر آنكه براى او نعشى بگيرد كه ملائكه صورت آن را به او نشان داده بودند و صفت آن را براى على عليه السّلام ذكر كرد . و ديگر آنكه به جنازه او حاضر نشوند كسانى كه به او ظلم كردند و نگذارد به جنازهء او نماز بگزارند احدى از ايشان . و در كتاب طهارت بحار الأنوار در باب دفن و آداب و احكام آن از كتاب مصباح الأنوار از ابى عبد اللّه از پدرانش عليهم السّلام روايت كرده :
--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 43 ص 181 - 182 .