سيد حسن مير جهانى طباطبائى
615
جنة العاصمة ( فارسي )
گفتند : اى امير مؤمنان ! درياب دختر عمويت زهراء را و گمان نمىكنيم كه او را زنده بيابى . پس امير مؤمنان بشتاب حركت كرد تا بر فاطمه داخل شد و ديد او را كه به پشت بالاى بستر خود خوابيده ، و بر روى اوست جامهء نازك سفيد مصرى ، و دست راست خود را جمع مىكند و دست چپ خود را باز مىكند و مىكشد ، پس رداء را از دوش خود انداخت و ازار خود را باز كرد ، آمد به بالين فاطمه و سر او را در دامان خود نهاد ، و او را ندا داد كه : اى زهراء ! آن حضرت با او سخن نگفت ، پس او را ندا كرد كه : اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله ! باز جواب نشنيد ، پس فرمود : اى دختر كسى كه زكات را به طرف رداى خود برمىداشت و بر فقراء بذل مىكرد ! باز جواب نشنيد . فرمود : اى دختر كسى كه نماز گزارد با ملائكه دو ركعت دو ركعت ! جواب او را نگفت . فرمود : اى فاطمه ! با من سخن بگو من پسر عمّت على پسر ابى طالبم . پس چشمهاى خود را باز كرد بر روى او ، و نگاهى به صورت او كرد و گريه كرد ، و آن حضرت هم گريه كرد ، و فرمود : حالت را چگونه مىيابى ؟ من پسر عمّت على بن ابى طالبم . پس گفت : يا ابن العم ، إنّي أجد الموت الذي لا بدّ منه و لا محيص عنه ، و أنا أعلم إنّك بعدي لا تصبر على قلّة التزويج ، فأنت إن تزوّجت امرأة اجعل لها يوما و ليلة ، و اجعل لأولادي يوما و ليلة . يا أبا الحسن ، و لا تصح في وجوههما ، فيصبحان يتيمين غريبين منكسرين ، فإنّهما بالأمس فقدا جدّهما و اليوم يفقدان أمّهما ، فالويل لأمّة تقتلهما و تبغضهما ، ثم أنشأت تقول : إبكني إن بكيت يا خير هاد * و اسبل الدمع فهو يوم الفراق يا قرين البتول أوصيك بالنسل * فقد أصبحا حليف الاشتياق إبكني و ابك لليتامى و لا تنس * قتيل العدى بطف العراق