سيد حسن مير جهانى طباطبائى

485

جنة العاصمة ( فارسي )

كرد و گفت : خوب است . آنگاه رسول خدا فرمود : اى ام ايمن ! شاهد باش و اى على شاهد باش . پس عمر گفت : تو يك زن هستى ، و جايز نيست شهادت يك زن تنها ، و امّا على هم به طرف خود مىكشد . پس فاطمه غضبناك برخاست و گفت : خدايا ! اين دو نفر به دختر پيغمبرت ظلم كردند ، تو سخت بگير بر آنها به عذاب خود ، و بيرون آمد . آنگاه على او را بر الاغى سوار كرد كه بر روى آن قطيفهء سياهى بود ، و او را چهل صباح دور گردانيد در خانه‌هاى مهاجرين و انصار ، و حسن و حسين هم با آنها بودند ، و فاطمه مىگفت : اى گروه مهاجرين و انصار ! خدا را يارى كنيد و دختر پيغمبرتان را ، شما با او بيعت كرديد روزى كه بيعت كرديد كه منع كنيد ذريّهء او را از آنچه كه منع مىكنيد خودتان و ذرّيهء خودتان را ، و ظاهر كنيد براى رسول خدا بيعت خود را . گفت : احدى او را اعانت و اجابت نكرد و يارى ننمود ، تا اينكه رفت نزد معاذ بن جبل و فرمود كه : من آمده‌ام از تو يارى مىخواهم تو بيعت كردى با رسول خدا بر اينكه يارى كنى او را و ذرّيهء او را ، و منع كنى او را از آنچه كه منع مىكنى نفس خود را از آن و ذرّيهء خود را ، ابو بكر فدك مرا غصب كرده ، و وكيل مرا از آن بيرون كرده . گفت : با من كس ديگرى غير از من هست ؟ فرمود : احدى مرا اجابت نكرد . گفت : پس من كجا مىرسم كه تو را يارى كنم !