سيد حسن مير جهانى طباطبائى
486
جنة العاصمة ( فارسي )
راوى گفت : پس فاطمه از نزد او بيرون رفت ، پسر معاذ « 1 » بنزد پدر آمد و گفت : دختر محمّد براى چه نزد تو آمد ؟ گفت : آمده بود از من يارى مىخواست بر ابو بكر كه فدك را از او گرفته . گفت : تو او را چه جواب گفتى ؟ گفت : من گفتم كه يارى كردن من براى تو نفعى ندارد من تنها هستم . گفت : از يارى كردن او اباء كردى ؟ گفت : آرى . گفت : او چه چيز گفت ؟ گفت : به من گفت : بذات خدا سوگند هرآينهء با تو منازعه مىكنم با زبان فصيحى كه محل سخن گفتن است در سر من تا وقتى كه وارد شوم بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . حضرت فرمود : پسر او به او گفت : من هم بذات خدا سوگند منازعه مىكنم با تو با زبان فصيحى كه محل سخن گفتن است در سر من كه چرا اجابت نكردى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله را . فرمود : و بيرون رفت فاطمه از نزد او و مىگفت : بذات خدا سوگند با تو سخن نمىگويم كلمهاى تا من و تو گرد آئيم نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و خارج شد . پس على عليه السّلام به او فرمود كه : به تنهائى برو نزد ابى بكر كه او رقّت قلبش زيادتر است از آن ديگرى و به او بگو : ادّعا مىكنى جانشينى پدر مرا و اينكه تو خليفهء او هستى و در جاى او نشستهاى ، اگر فدك مال تو بود و من از تو مىخواستم كه آن را به من ببخشى واجب مىشد كه آن را به من برگردانى . چون فاطمه بنزد او رفت و آن سخن را به او گفت ، در جواب گفت كه : راست گفتى ، و نوشتهء ردّ فدك را نوشت و به او داد ، پس فاطمه بيرون آمد و نوشته با او بود ، عمر او را ملاقات كرد و گفت : اين نوشته چيست با تو ؟ فرمود : نوشته ردّ فدك است كه ابو بكر به من داده . گفت : بياور ببينم آن را .
--> ( 1 ) اين پسر معاذ غير از سعد است كه او در زمان حيات رسول خدا از دنيا رفت .