سيد حسن مير جهانى طباطبائى

481

جنة العاصمة ( فارسي )

آمده ، دروازه‌ها را بستند ، و كليدهاى آنها را به پيرزنى كه از ايشان بود دادند كه خارج از شهر بود ، و خودشان رفتند بر سر كوه‌ها . جبرئيل بنزد پيرزن آمد ، و كليدها را از او گرفت ، و دروازه‌هاى شهر را باز كرد ، و پيغمبر را در خانه‌ها و دهكده‌ها گردانيد . پس جبرئيل گفت : اى محمّد ! اينست آنچه كه خدا مخصوص تو گردانيده و به تو عطا كرده غير از مردمان ، و آن است گفتهء خداى تعالى : ما أَفاءَ اللَّه عَلى رَسُولِه مِن أَهْل الْقُرى فَلِلَّه وَ لِلرَّسُول وَ لِذِي الْقُرْبى « 1 » و ذلك قوله : فَما أَوْجَفْتُم عَلَيْه مِن خَيْل وَ لا رِكاب وَ لكِن اللَّه يُسَلِّطُ رُسُلَه عَلى مَن يَشاءُ « 2 » يعنى : چون رد كرد خدا بر فرستادهء خود از اموال يهود اهل قريه‌ها ، آنچه باشد مخصوص خدا و مخصوص رسول و مخصوص خويشان اوست . و آن است گفتهء خدا : آنچه را كه شتاب كرديد بر آن بدون لشكريان و سواران و ليكن خدا مسلّط مىكند پيغمبران خود را بر هر كسى كه مىخواهد . و مسلمانان ندانستند و زمين را در زير پا نگذاردند ، و ليكن خدا رد كرد آنها را بر فرستادهء خود و دور زد خانه‌ها و ديوارهاى آن را ، و جبرئيل درهاى آن را قفل زد ، و كليدهاى آنها را به پيغمبر داد ، و رسول خدا آنها را در غلاف شمشير خود جاى داد ، و آن را به گردن اسب خود آويخت و سوار شد ، و جبرئيل زمين را براى آن حضرت درهم پيچيد مانند درهم پيچيدن جامه ، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بنزد لشكريان خود آمد ، و آنها در جاى خود و مجالس خود بودند و متفرّق نشده بودند ، و چنين اميدى را نداشتند ، پس رسول خدا فرمود : به فدك رفتم و خدا آن

--> ( 1 ) سوره حشر : 7 . ( 2 ) سوره حشر : 6 .