سيد حسن مير جهانى طباطبائى

459

جنة العاصمة ( فارسي )

آمد كه خانه خالى شده بود و على را برده بودند ، پرسيد كه : على كجاست ؟ فضّه گفت : مردمان او را كشيدند و بردند براى بيعت گرفتن . چون فاطمه اين سخن را شنيد لباس خود را پوشيد و چادر بر سر كرد و دست حسن و حسين را گرفت با جمعى از زن‌ها در عقب امير مؤمنان روانه شد تا او را از دست آنها نجات دهد ، چون بر در مسجد رسيد نظر كرد ديد ابو بكر بالاى منبر پدرش نشسته ، و على سر برهنه پائين منبر ، و شمشير در دست عمر است و مىگويد : اى على ! بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم . صدّيقهء كبرى فاطمه زهرا صيحه‌اى زد و پدرش را ندا كرد « 1 » . در احتجاج طبرسى روايت كرده از حضرت صادق عليه السّلام كه فرمود : چون على عليه السّلام را از منزل بيرون بردند ، فاطمه عليها السّلام بيرون رفت و زن هاشميّه‌اى باقى نماند مگر آنكه با او بيرون رفتند تا اينكه نزديك قبر رسيد ، پس فرمود : دست از پسر عمّم برداريد ، سوگند به آن كسى كه محمّد را به حق فرستاد اگر دست از او برنداشتيد موى خود را پريشان مىكنم ، و پيراهن پدرم را بر سر مىگذارم و بسوى خدا فرياد مىكنم ، ناقهء صالح نزد خدا گرامىتر از من نيست ، و بچّهء او نزد خدا گرامىتر از دو پسر من نيست . سلمان گفت : من نزديك فاطمه بودم ، بذات خدا قسم ديدم پايه‌هاى ديوارهاى مسجد رسول خدا از طرف پائين آن از جا كنده شد كه اگر مردى مىخواست از زير آن بگذرد مىتوانست ، نزديك او رفتم و گفتم : اى سيّده و وليّهء من ! خداى تبارك و تعالى پدرت را رحمت قرار داد ، تو نقمت و عذاب براى آنها نباش . پس ديوارها برگشت بجاى خود ، و غبارى از پائين بلند شد

--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 28 ص 269 - 270 .